آن چه دیگران هم اکنون میخوانند؟
هم اکنون دیگران چه میخوانند؟ ×
۰۰:۴۸
دسته: فرهنگی
کد خبر: 18295471
عالی‌جناب موسیقی (بخش اول)
عالی‌جناب موسیقی (بخش اول)
عالی‌جناب موسیقی (بخش اول)
به اشتراک بگذارید:

چندسال بیشتر نداری! ‌شش‌، هفت‌ساله‌ای. موشک‌باران و بمباران شهرهای غربی کشور است و تهران هم. بسیاری از شهرهای مام‌وطن شبانه‌روز ده‌ها‌ بار کوبیده می‌شوند. انفجارهای دم‌به‌دم با اصواتِ آخرالزمانی. شیشه‌های ریز و درشت  و ‌قدی که توی صورتِ آدم‌ها می‌ترکند. حال‌وهوای برزخی بر جانِ مردم حاکم است. مرگ آنان را به بازی گرفته و بسیاری مرگ را. خیلی‌ها به جبهه‌ها می‌روند و دیگر برنمی‌گردند؛ یا عاقبت می‌آیند. 30 سال بعد با استخوان‌های‌شان می‌آیند. می‌شناسی‌شان…. خیلی‌ها هم می‌مانند اما در امان نمی‌مانند. هنگامه‌جولان ترس است. تقابل شهامت و هراس. بچگی‌ات مرگ نمی‌فهمد شاید هم هراس را. اما ترس واگیر دارد، وحشت مسری‌ست و صدای انفجار‌های پیاپی‌ آن را در روانت می‌کوبد. در تو نهادینه می‌شود این قیامت. چهره‌های رنگ‌پریده‌ مردمی را می‌بینی که بی‌گناه در حمله‌های هوایی آنقدر در وحشتِ خود می‌ترسند تا بمیرند. چندتا از دوستانِ بچگی‌ات در بمبارانِ مدارس کشته می‌شوند. سوال‌های بزرگِ زندگی‌ات شکل می‌گیرد. گناه‌ مرگ‌شان را نمی‌دانی. بعضی‌شان موجی شده‌اند. موجی را نمی‌دانی. با خود می‌اندیشی به کجا خیره مانده‌اند؟! خواهند ماند. می‌ترسی. می‌ترسی... تنهایی.

شب‌های موشک‌بارانِ تهران به خانه‌ خاله‌ات می‌دوی. هر‌شب و بسیاری از شب‌های دیگر در طولِ زندگی‌ات. آوایی اهورایی می‌شنوی. صدایی که جانِ تازه‌ای در کالبدِ مردگان می‌دمد. آن‌جا غول‌های موسیقی سنتی ایران را می‌بینی. اما نمی‌دانی اینها کیستند؟ بعدها می‌فهمی. بچگی‌ات نجیبانه گوشه‌ای پناه می‌گیرد و فقط گوش می‌دهد. گوش می‌دهد. به ارتعاش هارمونیک تارهای جادویی‌ سازهای‌شان. به کلمات‌شان. نوای حنجره‌های‌شان که حافظ، سعدی، نظامی یا عطار می‌شود. خاله‌ات با آن لبخند آسمانی‌اش به روی تو می‌خندد. اتفاق تازه‌ای در تو می‌افتد. چیزی در شریان‌های وجودت جاری می‌گردد. لبریز می‌شوی. قدرت غالب شدن بر واقعیت را درمی‌یابی. چیره بر انفجار. بر مرگ. بر ترس. بر تنهایی. بر ظلمات. موسیقی آمده است. خاله چندسال بعد در جوانی‌ات می‌میرد. در آغوشِ تو می‌میرد. مرگی که هیچ‌گاه با آن کنار نمی‌آیی. او می‌رود. موسیقی به تسلا برمی‌خیزد... . کودکی‌ات مدت‌ها به یک «تار» در گوشه‌ سالنِ پذیراییِ خانه سر می‌زند. با احتیاط جعبه‌اش را می‌گشایی تا نوازشش کنی. همیشه حیرت‌زده مسحورش می‌شوی. اما روزی پوسته‌اش را می‌دری...

قرار است طوفان شود/  زوزه‌ باد در تاروپود زندگی‌ات می‌پیچد/ تندباد همه چیز را با خود خواهد برد.../ و می‌برد/  اما / موسیقی می‌ماند

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. توفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روحت کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. مجموع چیزهایی را که مشاهده‌ هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیدگانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌ بیگانه‌ای تو را نبیند. به‌سرت می‌زند مجددا درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری را انتخاب می‌کنی که طهران نباشد. بعد از آخرین‌بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، هرچند خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ بنی‌بشری را  نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون اینکه بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جوانِ نخبه‌ای‌ست و جرقه‌های هوش از چشمانش می‌جهد و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی: «بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی‌ست!
اما نه آنچه من می‌شناختم!...
 

مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار