آن چه دیگران هم اکنون میخوانند؟
هم اکنون دیگران چه میخوانند؟ ×
۰۳:۳۵
منبع: میزان
دسته: فرهنگی
کد خبر: 18296831
روایتی از اولین و آخرین قهقهه احمد متوسلیان
روایتی از اولین و آخرین قهقهه احمد متوسلیان
حاج احمد تا این را شنید قهقهه‌ای زد که کسی تا آن روز از او ندیده بود و شاید اولین و آخرین قهقهه‌ای که از حاج احمد دیده شد همانجا بود.
به اشتراک بگذارید:
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، جاویدالاثر «احمد متوسلیان» فرمانده دلاور لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) از جمله چهره‌های شاخص جمهوری اسلامی ایران است که هنوز هم با گذشت ۳۶ سال از مفقود شدن وی در لبنان، بسیاری هنوز چشم‌انتظار بازگشت وی به میهن هستند. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان را که در کتاب «می‌خواهم با تو باشم» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

هفت نفر (راوی: سعید طاهریان)

در عملیات بانی‌بنوک، ما با ۳۰ - ۴۰ نفر حمله کردیم. از این ۳۰ - ۴۰ نفر، چند نفر مجروح شدند و چند نفر مأمور شدند که مجروحان را پناه بدهند، چند نفر هم مأمور شدند که اسیر‌هایی را که گرفته بودیم به عقب ببرند و چند نفر هم شهید شدند.

۵۰ یا ۱۰۰ متر مانده بود که به قله برسیم و کار تمام شود، اما دیگر نه انرژی مانده بود نه روحیه‌ای، نه مهمات و نه عقبه‌ای. ۷ نفر هم بیشتر نمانده بودیم. به هیچ عنوان نمی‌توانستیم جلو برویم. عملیات طول کشیده بود و همه خسته بودیم. آنجا بود که حاج احمد به ما گفت: «همگی بلند می‌شیم و با هم تکبیر می‌گیم و با انرژی تکبیر به جلو می‌رویم» همه با فرمان حاج احمد بلند شدیم و با تمام قوا الله اکبر گفتیم و با این تکبیر‌ها توانستیم در عرض چند دقیقه ۱۰۰ متر آخر را فتح کنیم و حدود ۴۵ نفر را هم اسیر کردیم؛ با همان ۷ نفر.

این قضیه گذشت تا اینکه چند وقت بعد ۲ نفر عراقی به ما پناهنده شدند. به دستور حاج احمد سلاح‌هایشان را تحویل گرفتیم. حاج احمد همراه یک مترجم آمد و شروع کرد به پرسیدن سوال از آنها. از قضا متوجه شدیم یکی از این دو نفر در آن عملیاتی که ما با ۷ نفر و با تکبیر قله را فتح کردیم، حضور داشته است. حاج احمد از او پرسید «چی شد که توی اون اوضاع آخر جلوی قوای ما کم آوردین و ما تونستیم با سرعت بیاییم بالا؟» پناهنده گفت: اون موقع دیدیم که ناگهان نزدیک ۲ هزار نفر پشت تخته سنگ‌ها تکبیر می‌گن و به سمت ما میان. ما دیدیم دیگه اینجا جای موندن نیست و پا به فرار گذاشتیم. اون‌هایی هم که نتونستن، اسیر شما شدن. حاج احمد گفت: «ما که ۲ هزار نفر نبودیم، ۷ نفر بودیم» عراقی گفت: چی؟ ۷ نفر! محاله. اصلا شما اونجا نبودین. حاج احمد گفت: «آقا، من فرمانده این‌ها بودم، چی می‌گی نبودم؟!» عراقی گفت: اگه اونجا بودی، منم اونجا بودم دیگه. اگه نگم ۲ هزار نفر، دیگه تیکه تیکه‌ام کنین از هزار نفر پایین‌تر نمیام.

حاج احمد تا این را شنید قهقهه‌ای زد که کسی تا آن روز از او ندیده بود و شاید اولین و آخرین قهقهه‌ای که از حاج احمد دیده شد همانجا بود. عراقی گفت: من که دیگه پناهنده توام، چرای می‌خوای به من دروغ بگی؟ حاج احمد ناراحت شد و گفت: «من به شما دروغ نمی‌گم. ما ۷ نفر بودیم، کم آوردیم، مهمات‌مون ته کشیده بود، آب نداشتیم، نون نداشتیم. ارتباطمون هم با عقب قطع بود؛ یا باید اونجا رو فتح می‌کردیم یا کارمون تموم بود. متوسل شدیم به تکبیر که انرژی ماوراءالطبیعه بگیریم» در آخر عراقی گفت: این‌ها رو گفتی، اما من باز هم تأکید می‌کنم هر جا هم می‌خواین برین بنویسین، هزار نفر پشت اون سنگ‌ها داشتن تکبیر می‌گفتن، نه ۷ نفر.

انتهای پیام/
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار