۰۹:۳۲
منبع: مهر
دسته: فرهنگی
کد خبر: 12909222
میراث ادبی ماندگار بیدل/ غنا و فقرِ هستی «لا» و «إلّا» ست
میراث ادبی ماندگار بیدل/ غنا و فقرِ هستی «لا» و «إلّا» ست
این روزها، سالروز درگذشت یکی از بزرگ‌ترین شاعران پارسی‌گوی جهان است؛ شخصیتی که میراث ماندگاری را برای تعالی شعر و ادب پارسی بر جای گذاشت.
به اشتراک بگذارید:
خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: «پلک چو بستیم؛ قیامت رسید/ مرگ چه خواب سبکی بوده است» او را شاعر عارف و فیلسوف می‌نامند؛ شاعری که شعرش، شعر معرفت و اخلاق و توحید و البته به تعبیر رهبر ادیب انقلاب، سرشار از مضمون‌سازی و مضمون‌یابی است. معظم له همچنین در یکی از توصیه‌های خود به شاعران جوان برای گسترش و توسعه شعر اخلاقی، معرفتی یا حتی شعر انقلابی، از شعر بیدل دهلوی مثال می‌آورند و می‌فرمایند: «آن مفاهیمی که می‌خواهیم به وسیله شعر در جامعه پراکنده شود، بهتر است در گونه غزل گفته شود. ممکن است کسی اینجور فکر کند که خب، اگر چنانچه ما آمدیم از اول تا آخر غزل، اخلاق گفتیم، دیگر حالا این چه جور غزلی است؟ پس احساسات ما کجا برود؟ من نمی‌گویم شما مثل شعر بیدل، اول تا آخرِ غزل ده دوازده بیتی را عرفان بگوئید؛ یا مثل شعر اخلاقی صائب، همه مصرع‌ها و ابیات یک غزل را پُر کنید از مفاهیم اخلاقی - البته این کار آسانی هم نیست که کسی بتواند انجام بدهد - من عرض می‌کنم شما اگر چنانچه در یک غزلِ هفت هشت بیتی، یک بیت را اختصاص بدهید به مضمون انقلابی یا اخلاقی یا معرفتی، این غزل، غزل انقلابی است؛ این غزل، غزل اخلاقی است و اثر خودش را می‌گذارد.» و این روزها، یادآور ایام سالگرد درگذشت میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی است؛ یکی از بزرگ‌ترین شاعران پارسی‌گو که ابتدا به «رمزی» تخلص می‌کرد؛ اما بعد از مدتی و احتمالا برگرفته از این مصراع سعدی شیراز که «بیدل از بی نشان چه جوید باز»، تَخلّص خود را به «بیدل» تغییر داد. او از افرادی است که در کودکی هم پدر و هم مادر خود را از دست داد و تحت سرپرستی و تربیت عمویش قرار گرفت و پیش از همه با قرآن آشنا شد و آن را ختم کرد. وی اگرچه در سبک‌های مختلف، شعر دارد؛ اما بیش از همه، در سبک هندی سروده است؛ سبکی که پیچیده‌گویی و ابهام و همچنین افراط در خیال‌پردازی، از ویژگی‌های آن است: من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش ای ز فرصت بی‌خبر، در هر چه هستی زود باش زیب هستی چیست غیر از شور عشق و ساز حسن نکهت گل گر نه‌ای؛ دود دماغ عود باش راحتی گر هست در آغوش سعی بیخودی ست یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب آلود باش مومیایی هم شکستن، خالی از تعمیر نیست ای زبانت هیچ! بهر دردمندی سود باش نقد حیرتخانه هستی صدایی بیش نیست ای عدم! نامی به دست آورده‌ای؛ موجود باشو البته شعر او، سرشار از فلسفه و مفاهیمی مانند وجود و عدم نیز هست: دریای خیالیم و نمی‌نیست در اینجا جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجارمز دو جهان از ورق آینه خواندیم جز گرد تحیّر رقمی نیست در اینجاعالم همه میناگر بیداد شکست است این طرفه که سنگ ستمی نیست در اینجاتا سنبل این باغ به همواری رنگ است جز کج نظری پیچ و خمی نیست در اینجابر نعمت دنیا چه هوسها که نپختیم هرچند غذا جز قسمی نیست در اینجابر هم نزنی سلسله‌ی ناز کریمان محتاج شدن بی‌کرمی نیست در اینجاگرد حشم بی کسی ات سخت بلندست از خوبش برون آ علمی نیست در اینجاما بی‌خبران قافله‌ی دشت خیالیم رنگ است به گردش؛ قدمی نیست در اینجااز حیرت دل بند نقاب تو گشودیم آئینه گری کار کمی نیست در اینجا"بیدل" من و بیکاری و معشوق تراشی جز شوق برهمن، صنمی نیست در اینجابیدل دهلوی که در قالبهای گوناگونی مانند غزل، مثنوی و رباعی سروده است؛ شاعری عارف هم شمرده می‌شود؛ آنجا که عرفان و توحید را به هم پیوند می‌زند و با تأثیر گرفتن از اندیشه‌های محی الدین ابن عربی اینچنین می‌سراید: چه دارد این صفات حاجت آیات به جز ورد دعای حضرت ذاتغنا و فقر هستی «لا» و «إلّا» ست گدایی نفی و شاهنشاهی اثباتفسون ظاهر و مظهر مخوانید خیال است این چه تمثال و چه مرآتجهان گل کرده‌ی یکتایی اوست ندارد شخص تنها جز خیالاتنباشد مهر اگر صبح تبسّم که خندد جز عدم بر روی ذراتمه و سال و شب و روزت مجازی ست حقیقت نه زمان دارد نه ساعاتنشاط و رنج ما تبدیل اوضاع بلند و پست ما تغییر حالاتهمین غیب و شهادت فرق دارد معانی در دل و بر لب عباراتفروغی بسته بر مرآت اعیان چراغان شبستان محالاتنه او را جز تقدّس میل آثار نه ما را غیر معدومی علاماتتو و غافل ز من، افسوس، افسوس من و دور از درت، هیهات، هیهاتزبان شرم اگر باشد به کامت خموشی نیست «بیدل» جز مناجاتاو نیز بسان بسیاری دیگر از اهالی ادبیات منظوم و منثور، از زبان شعر برای موعظه و نصیحت نیز سود جسته است: بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت راکه چشم خیره بینان تنگ دید آغوش رحمت رازمین تا آسمان ایثار عام، آنگاه نومیدیبروبیم از در باز کرم این‌گرد تهمت رابه راه فرصت از گرد خیال افکنده‌ای دامیپریخوانی ست کز غفلت کنی در شیشه ساعت رااگر علم و فنی داری؛ نیاز طاق نسیان کنکه رنگ آمیزی ات نقاش می‌سازد خجالت رادمی کآئینه‌دار امتحان شد شوکت فقرمکلاه عرش دیدم خاک درگاه مذلت رابر اهل فقر تا منعم ننازد از گرانقدریترازو در نظر سرکوب تمکین کرد خفّت راعنان جستجوی مقصد عاشق که می‌گیردفلک شد آبله اما ز پا ننشاند همت رانگین شهرتی می‌خواست اقبال جنون منز چندین کوه کردم منتخب سنگ ملامت راسر خوان هوس آرایش دیگر نمی‌خواهدچو گردد استخوان بی مغز دعوت کن سعادت رامن و ما، هرچه باشد رغبتی و نفرتی داردجهان وعظ است؛ لیکن گوش می‌باید نصیحت رابه عزّت عالمی جان می‌کند اما ازین غافلکه در نقش نگین معراج می‌باشد دنائت رابه تسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجاز مهر سجده آرائید طومار عبادت رامپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادشکه لب واکردن امکان نیست زخم تیغ الفت رادرین صحرا همه گر از غباری چشم می‌پوشمعرق آئینه‌ها بر جبهه می‌بندد مروّت رااگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک "بیدل"فلاخن کرده باشی گردش رنگ قناعت را. و این شعر نیز از اوست؛ آنجا که گذران عمر و زندگی را در غزلی دیگر به مخاطب خود یادآوری و زبان به پندی مُشفقانه باز می‌کند: ز سخت جانی من عمر تنگ می‌گذردشرار من به پر و بال سنگ می‌گذردجهان ز آبله پایان دل جنون داردز گرد عجز مگو فوج لنگ می‌گذردچه لغزش است رقم زای خامه‌ی فرصتکه تا شتاب نویسی درنگ می‌گذرددر آن چمن که به دستت نگار می‌بنددغبار اگر گذرد گل به جنگ می‌گذردعقوبت است صدف تا محیط پیش گهردل گرفته ز هر کوچه تنگ می‌گذردکجاست امن که در مرغزار لیل و نهاربه هر طرف نگری یک پلنگ می‌گذردغبار دهر غنیمت شمر که آینه همز خویش می‌گذرد گر ز زنگ می‌گذردستم به خوبش مکن رنگ عاجزان مشکنپر شکسته ز چندین خدنگ می‌گذردتأمل تو، پل‌کاروان عشرت توستمژه به خم ندهی سیل رنگ می‌گذرددماغ فقر سزاوار لاف حوصله نیستچون بحر شد تنگ آب از نهنگ می‌گذردهزار مرحله آنسوی رنگ دارد عشقهنوز قافله‌ها از فرنگ می‌گذردکسی به درد دلکش نمی‌رسد "بیدل"جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد. مرور همین چند شعر از بیدل دهلوی کافی است تا به این نکته پی ببریم که وی از واژه‌ی نمادگونه‌ی "آئینه" یا "آینه"، در شعر استعاری خود، بسیار استفاده کرده است. بخش پایانی این نوشتار، اشاره به این نکته است که وی در زبان غزل، از مفهوم چند وجهی عشق نیز جدا نیست؛ اگرچه آن را نیز در پوششی از مفاهیم عرفانی و فلسفی ارائه می‌دهد: از بس که خورده‌ام به خم زلف یار پیچ طومار ناله‌ام همه جا رفته مارپیچزال فلک طلسم امل خیز هستی ام بسته ست چون کلاوه به چندین هزار پیچای غافل از خجالت صیادی هوس رو عنکبوت وار هوا را به تار پیچامّید در قلمرو بی حاصلی رساست از هر چه هست بگسل و در انتظار پیچرنج جهان به همت مردانه راحت است گر بار می‌کشی کمرت استوار پیچبر یک جهان امل دم پیری چه می‌تنی دستار صبح به که بود اختصار پیچافسرده گیر شعله‌ی موهومی نفس دود دلی که نیست به شمع مزار پیچموجی‌که صرف کار گهر گشت گوهر است سر تا به پای خود به سراپای یار پیچصد خواب ناز تشنه‌ی ضبط حواس توست بر خویش غنچه گرد و لحاف بهار پیچ"بیدل" مباش منفعل جهد نارسا این یک نفس عنان ز ره اختیار پیچ
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار