۲۲:۵۰
دسته:
کد خبر: 13827778
پایداری استعاره‌ها
پایداری استعاره‌ها
اشاره: نویسنده این متن بیش از بیست انقلاب را از نزدیک دیده و گزارش کرده است. شاید به همین دلیل نتوان با دیدگاه‌های او درباره انقلاب اسلامی ایران همراهی کرد. با این‌حال به لحاظ تاریخی این گزارش شنیدنی است هر چند که قابل نقد هم هست. … آن موقع بود که حس پیروزی طبیعی و برحق به نظر آمد. «تمدن بزرگ» شاه ویران شده بود. مگر این تمدن اصلا چه بود؟ پیوندی که بدن بیمار پسش زد. کوششی بود برای تحمیل یک الگوی مشخص زندگی به جامعه‌ای که خو […]
به اشتراک بگذارید:
اشاره: نویسنده این متن بیش از بیست انقلاب را از نزدیک دیده و گزارش کرده است. شاید به همین دلیل نتوان با دیدگاه‌های او درباره انقلاب اسلامی ایران همراهی کرد. با این‌حال به لحاظ تاریخی این گزارش شنیدنی است هر چند که قابل نقد هم هست. … آن موقع بود که حس پیروزی طبیعی و برحق به نظر آمد. «تمدن بزرگ» شاه ویران شده بود. مگر این تمدن اصلا چه بود؟ پیوندی که بدن بیمار پسش زد. کوششی بود برای تحمیل یک الگوی مشخص زندگی به جامعه‌ای که خو به سنت‌ها و ارزشهایی یکسره متفاوت پایبند بود. تحمیلی بود، یک عمل جراحی که دغدغه‌اش بیش‌تر موفقیت عمل بود تا این مسئله که بیمار اساساً زنده یا و این نکته همان‌قدر مهم است خودش می‌ماند یا نه. بدن بیمار پیوند را پس می‌زند. عمل که شروع می‌شود، دیگر برگشت ناپذیراست. فقط کافی است جامعه مجاب شود آن قالب تحمیلی زندگی بیش‌تر برایش ضرر دارد تا سود. خیلی زود نارضایتی خودش را بروز می‌دهد، ابتدا پنهانی و منفعل و بعد علنی‌تر و مصمم‌تر. دیگر آرامشی در کار نخواهد بود، تا این که آنچه تحمیل شده، آن کالبد بیگانه، به کل تصفیه شود. تن در برابر اقناع و بحث و جدل کر می‌شود. تبدار می‌ماند، ناتوان از تأمل. در پس «تمدن بزرگ» نیاتی والا و آرمان‌هایی رفیع نهفته بود، اما مردم این آرمان‌ها را آن‌گاه که جامه عمل پوشید صرفاً همچون کاریکاتوری دیدند. بدین ترتیب، طی این فرآیند حتی در آرمان‌های متعالی هم تردید شد. و بعد؟ بعد چه شد؟ حالا باید درباره چی بنویسم؟ درباره این که چطور تجربه‌ای عظیم به آخر خط می‌رسد؟ موضوع غم‌انگیزی است، چون طغیان مردم تجربه‌ای است عظیم، ماجراجویی قلب آدمی. مردمی را که در یک طغیان شرکت می‌کنند نگاه کنید. سرمست اند، به شور آمده، آماده از خودگذشتگی. آن لحظه در دنیایی زندگی می‌کنند که تنها به یک فکر محدود است: رسیدن به هدفی که برایش مبارزه می‌کنند. همه چیز مقهور این هدف خواهد بود؛ هر دردسری قابل تحمل می‌شود و هیچ ایثاری آن قدرها بزرگ نیست. طغیان ما را از شر نفسمان خلاص می‌کند، نفسی گرفتار روزمرگی که حالا به چشممان حقیر و پیش پا افتاده می‌آید، نفسی بیگانه. مات و مبهوت، درخودمان نیروهایی ناشناخته کشف می‌کنیم و می‌توانیم چنان عالی و شرافتمندانه رفتار کنیم که سلوکمان حتی به چشم خودمان هم تحسین برانگیز بیاید. و چقدر احساس غرور می‌کنیم که می‌توانیم چنین سرافراز به پا خیزیم! چقدر خوشحال‌کننده است که می‌توانیم چنین بی‌دریغ از خودمان مایه بگذاریم! اما لحظه‌ای می‌رسد که این حال و هوا از میان می‌رود و همه چیز تمام می‌شود. درست مثل واکنشی غیرارادی و از سرعادت، کماکان همان ژست‌ها و حرف‌ها را تکرار می‌کنیم و می‌خواهیم همه چیز همان طور باشد که دیروز بود. اما حالا دیگر می‌دانیم و کشف این نکته به وحشتمان می‌اندازد که این دیروز دیگر هیچ وقت باز نمی‌گردد. نگاهی به دور و بر می‌اندازیم و چیز دیگری را هم در می‌یابیم: آن‌ها که با ما بودند هم تغییر کرده‌اند. درون آن‌ها هم چیزی از بین رفته، چیزی خاموش شده. اجتماعمان یکباره تکه تکه می‌شود و هرکس به من روزمره‌اش برمی گردد. اولش مثل کفشی که اندازه‌مان نباشد اذیتمان می‌کند، اما می‌دانیم کفش‌های خودمان هستند و قرار هم نیست کفش دیگری داشته باشیم. معذب توی چشم‌های هم نگاه می‌کنیم و از حرف زدن ابا داریم؛ دیگر به هیچ درد همدیگر نمی‌خوریم. این افت تب و تاب، این دگرگونی حال و هوا، جزو تلخ‌ترین و غمبارترین تجربه‌های ممکن است. روزی شروع می‌شود که در گذرش باید اتفاقی بیفتد. و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. هیچ کس به فریاد نمی‌آید، هیچ کس منتظرمان نیست، ما زیادی هستیم. کم کم حسابی احساس خستگی می‌کنیم و دلمردگی آرام آرام جانمان را تسخیر می‌کند. به خودمان می‌گوییم: باید خستگی در کنم، رو به راه شوم و نیرویی بگیرم. باید نفسی تازه کنیم. باید کار روزمره‌ای انجام دهیم؛ خانه‌مان را مرتب کنیم، پنجره را تعمیر کنیم. این‌ها همه کنش‌هایی دفاعی‌اند، به قصد گریز از افسردگی قریب‌الوقوع. پس خودمان را جمع و جور و پنجره را تعمیر می‌کنیم. اما همه چیز سرجایش نیست، خوشحال نیستیم، چون چیزی به درونمان چنگ زده که مدام آزارمان می‌دهد. من هم در این احساس شریک بودم، احساسی که موقع نشستن کنار آتشی رو به خاموشی سراغمان می‌آید. در تهرانی قدم می‌زدم که رد تجربه‌های دیروز، داشت از چهره‌اش محو می‌شد. این ردها ناگهان محو می‌شدند، آن قدر که خیال کنی این جا اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده. چند تایی سینمای سوخته و دو سه بانک ویران شده؛ نمادهای نفوذ بیگانه. انقلاب به نمادها اهمیت بسیار می‌دهد، مجسمه‌هایی رانابود می‌کند و مجسمه‌هایی دیگر را به جایشان می‌نشاند، با این امید که به واسطه استعاره‌ها پایدار بماند. مردم چه؟ باز بدل شده‌اند به شهروندانی بی‌روح که این سو و آن سو می‌روند، دور آتشی کنار خیابان می‌ایستند و دست‌هایشان را گرم می‌کنند؛ پاره‌ای از چشم انداز ملال‌آور این شهر خاکستری. باز همه تنهایند، رفته به لاک خود، گرفته و کم حرف. آیا می‌شد هنوز منتظر اتفاقی باشند، منتظر رخدادی خارق‌العاده؟ نمی‌دانم، نمی‌توانم مطمئن باشم. هرآنچه وجه بیرونی و آشکار یک انقلاب رامی سازد به سرعت محو می‌شود. آدم، یک فرد معین، برای بیان احساسات و اندیشه‌هایش هزار راه دارد. آدمی منبعی است لایزال، دنیایی است که همیشه می‌توان چیز تازه‌ای در آن کشف کرد. از سوی دیگر، جمعیت فردیت آدم را کاهش می‌دهد؛ آدم وسط جمعیت صرفاً خودش را به چند نوع رفتار ابتدایی محدود می‌کند. روش‌هایی که جمعیت امیالش رااز طریق آن‌ها بیان می‌کند عجیب اندک شمارند و پیوسته خود را تکرار می‌کنند: تظاهرات، اعتصاب، سنگربندی. از همین روست که درباره انسان می‌شود رمان نوشت، اما درباره جمعیت هرگز. اگر جمعیت متفرق شود، به خانه برود و دیگر جمع نشود، می‌گوییم انقلاب تمام شده. سری به قرارگاه کمیته زدم. کمیته؛ اسمی که روی نهادهای حکومت نوپا گذاشته‌اند. مردانی با ریش‌های نتراشیده توی اتاق‌هایی شلوغ و در هم بر هم پشت میزهایی نشسته بودند. اولین بار بود که چهره‌شان را می‌دیدم. در راه که می‌آمدم، اسم آدم‌هایی را توی ذهنم ردیف می‌کردم که آن سال‌ها فعالانه با شاه مخالفت کرده یا در حاشیه از شورشیان حمایت کرده بودند. منطقاً تصور می‌کردم الان چنین آدم‌هایی باید اوضاع را اداره کنند. پرسیدم: کجا می‌توانم پیدایشان کنم؟ اعضای کمیته چیزی نمی‌دانستند. به هرحال آن جا نبودند. آن ساز و کار همیشگی که در آن یکی به قدرت می‌رسید، دومی با او مخالفت می‌کرد، سومی پول در می‌آورد و چهارمی انتقاد می‌کرد، این ترکیب پیچیده که سال‌ها دوام آورده بود، مثل خانه‌ای پوشالی یکسره ویران شده بود. اسم‌هایی که من سراغشان را گرفتم، برای این افراد جدید کم سواد هیچ معنایی نداشت. به آن‌ها چه ربطی داشت که چند سال پیش، همان زمان که کلثوم کتاب داشت کاسه لیسی شاه را می‌کرد و برای خودش زندگی‌ای می‌ساخت، حافظ فرمان از شاه انتقاد کرد و بهایش را هم با از دست دادن شغلش پرداخت؟ این‌ها مال گذشته بود. آن دنیا دیگر وجود نداشت. انقلاب قدرت را به دست آدم‌هایی به کل نورسیده و گمنام داده بود که تا همین دیروز هیچ کس چیزی درباره‌شان نشنیده بود. حالا این افراد می‌نشستند و تمام وقت شور و مشورت می‌کردند. درباره چی؟ درباره این که چه باید کرد. بله، کمیته باید کار بکند. یکی بعد دیگری حرف می‌زدند. هرکدام می‌خواست حرف خودش را بزند و سخنرانی‌اش را بکند. با دیدن رفتارشان متوجه می‌شدی این حرف زدن اساساً برایشان مهم است و حسابی به آن بها می‌دهند. رفته رفته سلسله مراتبی غیررسمی شکل می‌گرفت: کسانی آن بالا می‌ایستادند که در عرصه عمومی حضوری پررنگ، پیاپی و اثرگذار داشتند. پایین هم شامل درونگراها می‌شد، آدم‌هایی که لکنت داشتند، انبوه کسانی که نتوانسته بودند بر ترسشان از رفتن به روی صحنه غلبه کنند و سرانجام، پایین‌تر از همه، آن‌هایی جا داشتند که متوجه اهمیت این ورزدن‌های بی‌پایان نبودند. فردا سخنرانان از نو شروع می‌کردند، انگار دیروز هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار همه چیز را از اول شروع می‌کنند. من بیست و هفتمین انقلاب را در جهان سوم از نزدیک شاهد بوده‌ام. در هنگامه دود و هیاهو، حاکمان عوض می‌شوند، دولت‌ها سقوط می‌کنند و آدم‌هایی نو رسیده کارشان را شروع می‌کنند. اما یک چیز بی‌تغییر، خلل ناپذیر و ابدی است. این اتفاق‌ها در ایران مرا یاد چیزهایی می‌اندازد که قبلا در بولیوی، موزامبیک، سودان وبنین دیده بودم. چه باید کرد؟ تو می‌دانی چه باید بکنیم؟ من؟ من که نه. شاید تو بدانی. داری با من حرف می‌زنی؟ من اگر بودم تا تهش می‌رفتم. ولی چطوری؟ چطوری تا تهش می‌روی؟ بله، مشکل همین است. در این یک مورد همه متفق‌القولند: واقعاً می‌ارزد درباره این مشکل بحث کنیم. دود سیگار چون ابری اتاق‌های خفه را می‌آکند. بعضی سخنرانی‌ها خوب است، بعضی نه چندان خوب و چندتایی هم معرکه‌اند. بعد یک سخنرانی واقعاً خوب، همه احساس رضایت می‌کنند، چون در رخدادی نقش داشته‌اند که موفقیتی تمام و کمال بوده. ماجرا کم‌کم برایم جالب شد، برای همین رفتم توی یکی از قرارگاه‌ها نشستم (وانمود کردم منتظر کسی هستم که فعلا آنجا نیست) . می‌خواستم ببینم چطور ساده‌ترین مشکلات را حل و فصل می‌کنند. به هر حال زندگی همین است: حل و فصل کردن مشکلات، روند ماهرانه‌ی حل و فصل کردنشان و برآوردن نیازهای عمومی. کمی که گذشت، زنی وارد شد و درخواست یک گواهی کرد. مردی که اجازه صدور گواهی داشت آن لحظه درگیر بحثی بود. زن منتظر شد. این جا مردم استعداد غریبی برای منتظر شدن دارند. می‌توانند بی‌حرکت بمانند. سرانجام مرد آمد و شروع کردند به حرف زدن، زن درخواستش را گفت، مرد سؤالی کرد، زن سؤالی کرد و مرد چیزی گفت. کمی چک و چانه زدند و نهایتاً به توافق رسیدند. افتادند به گشتن دنبال یک برگ کاغذ، برگه‌های مختلفی روی میز بود، ولی انگار هیچ کدامشان آنچه باید نبودند، مرد غیبش زد. لابد رفته دنبال برگه. ولی کاملاً هم ممکن بود رفته باشد آن دست خیابان چای بخورد (روز گرمی بود) . زن در سکوت منتظر ماند، مرد برگشت، داشت راضی و خوشحال دهانش را پاک می‌کرد (پس گذشته از قضیه‌ی کار، احتمالاً رفته بوده دنبال چای) . برگه‌ای هم دستش بود. حالا هیجان انگیزترین قسمت ماجرا شروع شد؛ گشتن پی مداد. هیچ جا مدادی نبود، نه روی میز، نه توی کشو، نه روی زمین، خودکارم را به مرد قرض دادم. لبخندی زد و زن هم آهی از سر آسودگی کشید، بعد مرد نشست که گواهی را بنویسد. شروع به نوشتن کرد، اما فهمید درست نمی‌داند باید چه چیزی را گواهی کند. باز شروع کردند به حرف زدن، مرد به نشان تصدیق سری تکان داد. بالاخره برگه آماده شد. حالا باید مقامی بالاتر امضایش می‌کرد. اما مقام بالاتر آن‌جا نبود. در جایی دیگر مشغول بحث بود و هیچ راهی برای تماس گرفتن با او وجود نداشت، چون حتی تلفن را هم جواب نمی‌دادند. انتظار. زن دوباره سنگ شد، مرد غیبش زد و من هم رفتم چای بخورم. بعدها مرد یاد خواهد گرفت چطور باید گواهی بنویسد و می‌فهمد چطورکارهای بسیار دیگری را هم انجام بدهد. ادامه داردcode
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار