۱۹:۲۰
منبع: همشهری
دسته: اقتصادی-اقتصادی
کد خبر: 14736991
طلای مشکل‌گشا
طلای مشکل‌گشا
فهیمه‌سادات طباطبایی: تا چشم کار می‌کند، طلا هست. سرت را به هر طرف که بچرخانی فقط طلا می‌بینی؛ تا خود سقف، تا انتهای سالن؛ دست چپ، دست راست؛ ردیف به ردیف، زرد زرد در ده‌ها قفسه فلزی که از کف زمین شروع شده و تا هشت طبقه بالا رفته، در سبدهای مستطیلی دسته‌به‌دسته و مرتب کنار هم نشسته‌اند. هر سبد، مخصوص چند نفر است.
به اشتراک بگذارید:
در سبد طبقه چهارم از سمت چپ طلاهای مهشید، زینب، صدیقه، یاسی، بتول، اشرف، بهار و مهناز گذاشته شده که در یک روز و یک ساعت، با هم مراجعه کرده‌اند. 12 تا النگوی شیشه‌ای باریک مهشیدخانم چسبیده‌اند به گردنبند و گوشواره طرح ایتالیایی سه‌رنگ زینب‌خانم؛ دستبند و زنجیر و مدال یاقوت صدیقه‌خانم با انگشتر فیروزه‌نشانش تنگ دل سرویس یزدی بتول‌خانم نشسته‌اند؛ پلاک کعبه بزرگ و زنجیر کلفت و گوشواره‌های سکه پهلوی اشرف‌خانم، روی دست انگشترهای ظریف و گوشواره‌های جواهر بهارخانم بلند شده‌اند؛ سکه‌های مهناز خانم هم پشتشان را کرده‌اند به همه طلاها و چشم دیدن هیچ‌کدام‌شان را ندارند. طلاها در نایلون‌های زیپ‌دار و پشت برگه سند سه‌قبضه صاحبان‌شان برای هم فخرفروشی می‌کنند؛ یکی با عیار بیشترش، آن‌یکی با سنگ‌های برلیانش، دیگری با نقش‌ونگارش؛ خلاصه که صدای جرینگ‌جرینگ زرق‌وبرقشان گوش سالن خزانه را حسابی پر کرده است. آقای رئیسی مسئول خزانه بزرگ طلا با نگاهی خونسرد، لابه‌لای قفسه‌های بلند، سندبه‌دست در قفسه شماره 7، ردیف 4، دنبال طلای خانم جماعتی می‌گردد و در کسری از دقیقه آن را پیدا می‌کند. چشمانش را ریز می‌کند و با دقت شماره سندی را که در دست دارد با سند داخل نایلون تطبیق می‌دهد؛ خود خودش است. طلا را برمی‌دارد، از نرده فلزی پایین می‌آید و دکمه آسانسور قدیمی خزانه را می‌زند و بالا می‌رود. خانم‌جماعتی چشم‌انتظار طلاهایش، پشت باجه نشسته است. ساعت 9 صبح است و سالن 3 هزارمتری بانک کارگشایی میدان محمدیه (اعدام سابق) پر شده از زن‌هایی که از پف چشم‌هایشان می‌شود فهمید تازه از خواب بیدار شده‌اند. صف دریافت نوبت، حسابی شلوغ است و روی نیمکت‌های داخل شعبه هم جایی برای نشستن نیست. بخش‌های مختلف سالن را تابلوهای بزرگ قدیمی که با زنجیر از سقف آویزان شده، از هم جدا کرده؛ «ارزیابی طلا»، «صندوق» و «احراز هویت» . پشت باجه‌ها، کارمندان با لباس فرم نشسته‌اند و در مقابل‌شان، مراجعه‌کنندگانی که با هول و اضطراب ایستاده‌اند، منتظر نوبت‌شان هستند و اطراف‌شان را می‌پایند. خانم اکرمی با دختر جوانش آمده که طلاهایش را تحویل بدهد و وام بگیرد. او بارها این کار را کرده و الان هم برای خرید سیسمونی دختر پابه‌ماهش نیاز به پول دارد؛ به همین دلیل با هم آمده‌اند تا طلاهایشان را گروی بانک بگذارند و وام بگیرند؛ «این کارو عمه خدابیامرزم یادم داد. می‌گفت عمه‌جان هر وقت کارتون گیر افتاد و دست‌تون خالی شد، سریع نرید سراغ طلاهاتون و بفروشیدشون؛ حیفه! برید بانک کارگشایی طلاهاتون‌و گرو بذارین، وام بگیرین و به زخم زندگی بزنین، بعد که پولش جور شد، ببرین تسویه کنین و طلاهاتون‌و پس بگیرین. پولش اونقدری نیس ولی بهتر از طلافروختنه. طلا، سرمایه زن خونه‌داره.» داستان خانم اکرمی و دخترش داستان اغلب زن‌هایی‌است که در صف نوبت، شماره‌به‌دست نشسته‌اند و چشم به باجه دوخته‌اند؛ برای زخم‌های زندگی؛ زخم‌هایی که انگار به همین راحتی‌ها خوب‌شدنی نیستند و کار را به گروگذاشتن طلاهای زن خانه رسانده‌اند؛ بلکه با این کار، هم مشکل بی‌پولی خانواده برطرف شود و هم رویاهای زنی که دانه‌به‌دانه و با ذوق، این طلاها را خریده و جمع کرده، نقش بر آب نشود. هر کسی با گرهی بر دل و مشتی طلا بر دست، نشسته؛ اعظم‌خانم می‌خواهد پول موتور پسرش را برای کار در پیک موتوری جور کند؛ سیماخانم نگران شوهرش است که فردا چک دارد و حسابش خالی‌است؛ خانم براتی باید پول همسایه نزول‌خورش را پس بدهد؛ زهرا باید 2 میلیون روی پول پیش خانه‌اش بگذارد؛ نورا قسط‌های عقب‌افتاده انشعاب فاضلاب را نداده و مامور آمده که آب خانه را قطع کند و …؛ گره‌هایی که فعلا با گرفتن 2 میلیون تومان ناقابل در ازای گروگذاشتن 140 گرم طلا باز می‌شود تا موقعی که شاید پولی از میان زمین و آسمان برسد؛ «از این ستون تا اون ستون فرجه؛ تا سال دیگه 2 میلیون‌و جور کردیم، می‌یایم طلاهامون‌و پس می‌گیریم؛ جور نکردیم، می‌یایم تمدید می‌کنیم؛ باز جور نشد، چاره‌ای نیس؛ همین‌جا می‌فروشیم و پولشون‌و پس می‌دیم!» داستان بانک کارگشایی خیلی قدیمی‌است؛ برمی‌گردد به سال 1305 که دولت وقت تصمیم می‌گیرد برای حل مشکلات جاری مردم، مؤسسه‌ای تاسیس کند که در ازای گروگرفتن اموال منقول، به آنها وام بدهد. «تا سال‌ها اسم اینجا مؤسسه رهنی بوده؛ بعدا که بانک رهنی راه می‌افته، اسمش رو عوض می‌کنن و می‌گذارن کارگشایی. از سال 1307 هم که بانک ملی راه می‌افته، بانک کارگشایی می‌ره زیر نظر اونجا تا الان که نامش همان است و کارش، همان؛ بازکردن گره کار مردم.» مسعود سلیمانی رئیس موسفید و خنده‌روی بانک این پیشینه را در اتاق بزرگش در ساختمان قدیمی بانک کارگشایی شعبه محمدیه می‌گوید و به عکس‌های رؤسای کم‌تعداد شعبه اصلی از قدیم تا الان اشاره می‌کند. «اول که بانک راه می‌افته، هر جور داشته‌ای رو به‌عنوان گرو قبول می‌کنن؛ از طلا، نقره و فرش گرفته تا کلنگ و بیل و هر جور ابزار کاری دیگه. از گذشته، سند نردبون، استنبلی و فرغون داریم! طرف بنا بوده، مشکل داشته، اومده اینها رو گرو گذاشته و پولش رو گرفته؛ بعدا مشکلش که حل شده، اومده تسویه کرده و اموالش رو گرفته و رفته سراغ کارش.» اوایل، بانک برای هر جور اموالی جا داشته است و این را می‌شود از اتاق‌ها و انبارهای بزرگش فهمید اما از جایی به بعد، متقاضیان آن‌قدر زیاد می‌شوند که جا کم می‌آید و هزارویک‌جور مشکل دیگر هم برای نگهداری از این «گروهای» باارزش رخ می‌دهد؛ «بعد از نزدیک به 2 دهه روسای بانک تصمیم می‌گیرن که فقط فرش، نقره و طلا قبول کنن؛ این‌طوری می‌شه که 3 انبار مجزا برای این کار در داخل بانک در نظر می‌گیرن.» اما باز هم نگهداری فرش مشکل بوده چون مصرف نفتالین برای نگهداری از فرش‌ها آن‌قدر بالا بوده که بانک را با مشکل روبه‌رو می‌کند؛ «از طرفی مصرف نفتالین بانک 10 تن در 6‌ماه می‌شده که هزینه‌اش زیاد بوده؛ از طرف دیگه بوی نفتالین منطقه‌رو برداشته بوده و همسایه‌ها حسابی از این ماجرا شاکی شده بودن. یکی از همکاران قدیمی تعریف می‌کرد که از بانک ملی مأمور می‌شه به اینجا. موقع اومدن، وارد میدون اعدام که می‌شه از یه مغازه‌دار می‌پرسه که آقا! بانک کارگشایی کجاس؟ طرف نفس عمیقی می‌کشه و می‌گه بوی نفتالین رو بگیر و برو!» حجم زیاد فرش‌های دستباف و کمبود جا از یک طرف و سختی نگهداری آنها و اعتراض همسایه‌ها از طرف دیگر، باعث می‌شود که مدیران بانک، از خیر گروگرفتن فرش هم بگذرند و کار را به طلا محدود کنند. هر چه به ظهر نزدیک‌تر می‌شویم بانک، شلوغ‌تر می‌شود اما روبه‌روی باجه‌های ارزیابی طلا، از همه قسمت‌های دیگر، شلوغ‌تر است. غفار نواز یکی از چند ارزیاب طلای بانک کارگشایی بدون توجه به شلوغی باجه، با دقت از پشت ذره‌بین کوچکش، مشغول محک‌زدن طلاهای دو زن چشم‌انتظار پشت باجه است. طلای بافت هندی را که خوب ورانداز می‌کند و روی ترازو می‌اندازد، به صاحبانش می‌گوید که 30 گرم طلا برای دریافت وام دومیلیونی کم دارند و می‌توانند فقط یک میلیون و 600 هزار تومان بگیرند اما با وساطت رئیس بانک، مشکل حل می‌شود و زن‌ها می‌نشینند تا سندشان آماده شود. نواز، روزانه طلاهای حدود 20 نفر را ارزیابی می‌کند و همکار کناردستی‌اش برای تنظیم سند، نوع و عیار آنها را تند و فرز، وارد کامپیوتر می‌کند؛ «متقاضیان بعد از اینکه شماره گرفتن، می‌یان پیش ما. طلاهاشون‌و که خوب ورانداز کردیم و عیار و نوعش تایید شد، وزن هم می‌کنیم و طبق تعرفه، میزان وامی که به مشتری تعلق می‌گیره، مشخص می‌شه. برای وام دومیلیونی قرض‌الحسنه یکساله باید 140 گرم طلا گرو بذارن و برای وام 10 میلیونی جعاله رفع احتیاجات ضروری، 186 گرم. حالا هرچقدر طلاهاشون از این میزان کمتر باشه، میزان وام دریافتی هم کمتر می‌شه.» کار نواز و همکاران ارزیابش، سخت‌ترین کار بخش وام‌دهی‌است؛ چون باید حواسشان به انواع و اقسام کلک‌ها و اشتباهات احتمالی باشد. ویترین طلاهای بدلی روبه‌روی باجه ارزیابی، این هشدار مهم را هر ثانیه برای آنها تکرار می‌کند؛ «همیشه هم کلک نیس؛ خیلیا نمی‌دونن که طلاهاشون بدلیه و تازه وقتی می‌یان اینجا متوجه می‌شن؛ مثلا مورد داشتیم که یه نفر گردنبند یا دستبندی رو سر سفره عقد هدیه گرفته و بعد چند سال که اومده اینجا، فهمیده که هدیه‌ش بدلی بوده و حسابی خورده توی ذوقش. خیلی‌خیلی کم پیش می‌یاد که طلافروشیا چنین حقه‌هایی سوار کنن؛ چون اونا کاغذ خرید ارائه می‌دن! بیشتر بحث هدیه‌س یا خریدوفروش طلا بین دوست و آشنا که رسمی نیس.» میرزایی کارمند بسته‌بند در اتاقی محصور و پوشیده پشت واحد ارزیابی، در حال بسته‌بندی طلاهای گرویی‌است. خرم‌پور یکی از مسئولان خزانه هم به او کمک می‌کند تا زودتر طلاها جمع‌وجور شود و به خزانه برود. آنها روزانه طلاهای 450 تا 500 متقاضی وام را می‌گیرند و به همراه سند، در پلاستیک‌های زیپ‌دار بسته‌بندی می‌کنند و در سبدهای مستطیلی مخصوص، کنار هم می‌چینند؛ «بیشتر، نزدیک شروع مدارس و دانشگاه‌ها ورودی طلا زیاد می‌شه چون خیلیا بچه‌هاشون دانشگاه قبول می‌شن و پول شهریه رو ندارن و وام می‌گیرن. محرم و صفر هم زیاد طلا می‌گیریم؛ چون جشن و مراسم شادی کم می‌شه و میارن اینجا برای نگهداری. نزدیک ماه‌های رجب و شعبان و تابستون هم خروجی‌مون زیاده که میان طلاهاشون‌و برای جشن و عروسی پس‌بگیرن.» میرزایی اینها را می‌گوید و النگوها را سریع در زنجیر می‌کند و پلاک‌ها را می‌اندازد وسط گردی النگو و سند را می‌چسباند به کیسه و درش را مهروموم می‌کند. یک تاج طلایی با الماس‌های درشت و یاقوت‌های کبود روی میز است. آقای خرم‌پور آن را با دقت بین اسفنج می‌گذارد و با ظرافت می‌بندد و سند را روی آن می‌چسباند و سوای همه طلاها در سبدی می‌گذارد؛ «اینجا طلاهای عجیب و غریب زیاد میارن؛ بعضیا تاج طلا میارن؛ مثلا تاج آورده بودن، یک کیلو؛ کمربند طلا هم همین‌طور؛ این قلم رو بیشتر، کردها میارن؛ ظاهرا رسم دارن سر عروسی به عروس خانم، هدیه بدن. یا خانمی یه انگشتر آورده بود که ارزش‌اش 100 میلیون تومن بود. مدال‌های دوکله‌ای و سکه‌های پنج‌پهلوی و سکه یادبود از زمان قاجار و هر جور طلایی که فکرش‌و بکنین، می‌یارن. همیشه هم این‌طور نیس که طرف وام بخواد؛ خیلی از اونا می‌ترسن که این‌جور چیزا رو توی خونه نگه دارن و اینجا می‌یارن که ما براشون به عنوان امانت نگه داریم. مثلا خانمی اومد که ارزش طلاهاش 800 میلیون تومن بود. می‌خواس بره خارج، آورد اینجا با خیال راحت گذاشت و رفت و بعد از مدتی اومد سر زد و طلاها رو دید و خیالش که راحت شد، دوباره رفت.» خرم‌پور می‌گوید حتی زن گدایی هست که پول‌هایش را هر ماه جمع می‌کند و طلا می‌خرد و پنهان از چشم خانواده‌اش به بانک می‌آورد و اینجا امانت می‌گذارد؛ «در همین تهران گدایی می‌کند. بیشتر از یک کیلو هم طلا دارد!» چند سبد آماده‌شده، تحویل آقای رئیسی خزانه‌دار می‌شود. او هم 3 فقره طلا آورده که برای تحویل به مشتری، به بخش احراز هویت می‌دهد؛ طلاست که پشت باجه‌ها در رفت‌وآمد است. پشت یکی از باجه‌ها مرد میانسالی بالای سر زنش ایستاده که روی صندلی نشسته و با ناراحتی به النگوهای کلفتی که یکی‌یکی از دستش بیرون می‌آورد، نگاه می‌کند. زن، بی‌حوصله و بی‌حرف با جوراب مشکی نازکی النگوها را بیرون می‌کشد و می‌گذارد روی میز. و آخری را که درمی‌آورد با حسرت به همه آنها نگاه می‌کند که روی ترازوی ارزیاب جا خوش کرده‌اند؛ «بیشتر مردمی که میان اینجا، از طبقات پایین جامعه هستن و برای وام مراجعه می‌کنن. نه اینکه پولدار نداشته باشیم، داریم ولی اونا طلاهاشون‌و بیشتر برای نگهداری میارن تا گرفتن پول. شاید از 1500 نفری که هر روز میان برای دریافت یا تحویل طلا و وامشون، 80 درصد قشر ضعیف جامعه باشن که دلشون نمی‌خواد طلاهایی‌و که به هزار امید و آرزو خریدن، به‌راحتی بفروشن؛ می‌گن بیاریم اینجا گرو بذاریم تا مشکل‌مون که حل شد دوباره پسشون بگیریم. کار خوبی هم می‌کنن؛ چون دریافت وام ضررش از فروش طلا کمتره.» ساعت از 12 گذشته و کارمندان سخت مشغول کارند. قرار است بعد از پایان ساعت کاری، حراج 60 فقره طلای باقیمانده از سال 92 که صاحبان‌شان برای تسویه وامشان نیامده‌اند در سالن همایش بانک برگزار شود. کارمندان در حال ارزیابی‌های نهایی طلاها هستند. چوب حراج، خورده به جان طلاها. انگار رنگ طلاها زیر چشم‌چرانی هوس‌آلود خریدارها پریده است؛ طلاهای مظلوم، طلاهای بی‌صاحب، طلاهای زرد و سفیدی که کنار هم روی سینی مستطیلی بر مخمل سبز نشسته‌اند و جلوی ده‌ها جفت چشم، چرخانده می‌شوند. سینی اول که می‌آید، 4-3 خریدار خیز برمی‌دارند که زودتر از بقیه ببینندشان. چشم‌ها برق می‌زند و دست‌ها می‌رود زیر تن گوشواره‌ها و گردنبندها. دست‌های زمخت مردانه طرح و نقش‌های ظریف حک‌شده روی طلاها را لمس می‌کنند. قیمت‌گذار بالای سکوی سالن، پشت میز بلند در کنار چند نماینده از بانک نشسته و در بلندگو، مشخصات سینی واردشده را اعلام می‌کند: «گردنبند، گوشواره، دستبند و حلقه با نگین اتمی همگی به وزن 78 گرم به قیمت پایه 11 میلیون و 400 هزار تومن» . دست‌ها به‌سرعت می‌رود بالا. هر دست یعنی 10 هزار تومان بیشتر. آقای قیمت‌گذار از زیر عینکش دست‌های بالاآمده را با دقت می‌پاید و با چکش چوبی‌اش روی میز، ضرب می‌گیرد. هر چه قیمت بالاتر می‌رود خریدارهای بیشتری کنار می‌روند و آخر سر رقابت بین 3 خریدار بالا می‌گیرد. چکش محکم می‌خورد روی میز؛ «12 میلیون و 260 هزار تومن فروخته شد»؛ به طلافروشی که کت‌وشلوارش به تن نحیفش زار می‌زند. مورد بعدی، 20 النگوی مدل مراکشی‌است که پهن شده روی سینی و معلوم است که از دست‌های ظریف و باریک زن جوانی درآمده است. سینی بین جمعیت می‌چرخد و برای خریدارها لوندی می‌کند. چشم 3-2‌تا زنی که در سالن هستند، روی النگوها مانده؛ 102 گرم وزنشان است و 15 میلیون تومان قیمت‌گذاری می‌شوند. هنوز چکش اول نخورده، مردی از ردیف اول 5 انگشتش را به نشان 50 هزار تومان بیشتر، باز می‌کند. از هر طرف سالن انگشت‌هایی بالا می‌رود؛ یک بار 3 انگشت، بار دیگر 10 انگشت، دفعه بعد 7 انگشت … 3 دقیقه می‌گذرد و هیچ‌کس راضی نیست از گردونه رقابت حذف شود؛ خواهان‌ها پرشمارند. نفس قیمت‌گذار می‌گیرد. لابه‌لای شمارش، لیوان آب سردش را یک‌نفس می‌خورد و عرقش را از روی پیشانی پاک می‌کند. النگوها هنوز بین جمعیت می‌چرخند و می‌رقصند. رقم از 16 میلیون بالاتر می‌رود. خریدار ردیف اول بی‌امان دست‌هایش را بالامی‌برد و خریدار ردیف چهارم روی هر رقمی که او می‌گوید 20 هزار تومان بیشتر می‌گذارد. چشم آقای قیمت‌گذار دائم بین چند نفر می‌چرخد و انگشت اشاره‌اش روی 16 میلیون و 430 هزار تومان ثابت می‌ماند. سکوت، سالن را فرامی‌گیرد. النگوها نصیب مرد جوانی شده که به سمت میز کارشناسان در حال حرکت است. النگوها را در پارچه‌ای می‌پیچد و کارت می‌کشد. حراج رویاهای زنان ادامه دارد؛ آرزوهایی طلایی که در روزی شاد به قیمتی گزاف خریده شده و امروز ارزان فروخته می‌شود؛ امیدهای بربادرفته در سالن حراج بانک کارگشایی! با اینکه ورود برای عموم آزاد است اما سالن برای حراج، خلوت است. فقط 60-50 نفر آمده‌اند که بیشترشان مردهایی هستند که به گفته آقای سلیمانی از مشتریان ثابت حراج‌ها هستند و اغلب، طلافروشند؛ «طبق قانون وام‌گیرنده‌ها تا یک سال می‌تونن وامشون‌و تسویه کنن و طلاهاشون‌و بگیرن؛ تا چند سال هم می‌تونن با پرداخت کارمزد بانک، وام‌و تمدید کنن اما اگر بعد از 4 سال مراجعه نکنن با اونها تماس می‌گیریم. اگر باز هم نیان و وام‌و پرداخت نکنن، طلای ودیعه‌شون‌و می‌فروشیم، رقم وام و کارمزد بانک رو برمی‌داریم و مابقی پول‌و به حساب‌شون می‌ریزیم.» سینی بعدی یک نیم‌ست گردنبند و دستبند است که از آنها سکه‌های درشت طلا آویزان شده؛ سکه‌هایی که زردی‌شان چشم را می‌زند و حالت زیرخاکی دارند. وزن‌شان 53 گرم است و قیمتی که ارزیاب‌ها روی آنها گذاشته‌اند 7 میلیون و 720 هزار تومن است. تنها پیرزن حاضر در سالن پر چادرش را می‌گذارد در دهنش و جلو می‌رود تا سینی را زودتر ببیند. می‌گوید 5 میلیون تومان بیشتر ندارد و پولش به این طلاها نمی‌رسد. با ناامیدی برمی‌گردد و سر جایش می‌نشیند. هیاهو برای خرید این سینی، کمتر از بقیه است؛ مثل سرویس برلیانی که قبل از این سینی حراج شد و 20 میلیون و 400 هزار تومان قیمت داشت و کسی آن را نخرید. دست‌ها یکی در میان، بالامی‌رود و نهایتا نیم‌ست 8 میلیون و 600 هزار تومان فروخته می‌شود؛ به همان مردی که کتش به تنش زار می‌زند و با پسرهای جوانش در ردیف چهارم نشسته است. حراج رو به پایان است. 2 زن جوان و تنها پیرزن حاضر، دست‌خالی و آرام از سالن بزرگ می‌زنند بیرون. قیمت‌گذار همچنان فریاد می‌زند و چوب حراجش را محکم می‌کوبد روی میز. مردها طلاهایی را که می‌خرند، می‌ریزند در کیسه و زیپ کاپشن‌شان را بازمی‌کنند و می‌گذارند روی پهلوهایشان و زیپ را می‌کشند بالا. رویای 53 زن به حراج رفته و فقط 7 سینی دیگر باقی مانده است. از پله‌ها پایین می‌روم. صدای قیمت‌گذار در باد سرد زمستانی حیاط گم می‌شود.
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار