۰۱:۱۱
دسته: فرهنگی
کد خبر: 16936314
ملاقات دوباره
ملاقات دوباره
به اشتراک بگذارید:
  تلفن زنگ خورد و دکتر مکس گریتزر بیدار شد. ساعت روی میزعسلی یک ربع به هشت را نشان می‌داد. زیرلب گفت: «کی صبح به این زودی زنگ زده؟» گوشی را برداشت و صدای زنی از آن طرف خط گفت: «دکتر گریتزر، عذر می‌خواهم این ساعت تماس گرفتم. لیزا نستلینگ مرد.» «خدایا!» «امروز ساعت یازده مراسمه. فکر کردم شاید بخواهید بدونید.» «حق با شماست. ممنون. ممنون. لیزا نستلینگ نقش پررنگی تو زندگی من داشت. می‌تونم بپرسم با کی صحبت می‌کنم؟» «مهم نیست. من و لیزا بعد از جدایی‌تون با هم دوست شدیم. مراسم ختم توی سالن تشییع جنازه گاتگستالت برگزار می‌شه. آدرس را می‌دونید؟» «بله، مرسی.» زن گوشی را گذاشت. دکتر گریتزر مدتی آرام دراز کشید. پس لیزا مرده است. دوازده سال از جدایی آنها می‌گذشت. او عشق زندگی‌اش بود. عمر زندگی مشترک‌شان به پانزده سال می‌رسید- نه، پانزده سال نه، سیزده سال. دو سال آخر فقط به سوءتفاهم و دعواومرافعه گذشت، با کلی دیوانه‌بازی، در واقع این کلمات توانایی توصیف آن را ندارد. همان نیرویی که این عشق را ساخت، خودش هم از ریشه خشکاندش. پس از جدایی، دکتر گریتزر و لیزا نستلینگ هرگز همدیگر را ندیدند. حتی نمی‌دانست لیزا هنوز ساکن نیویورک است. دکتر گریتزر آنقدر از این خبر بد بهم ریخته شد که یادش نمی‌آید آن روز صبح چطور لباس پوشید و سر از مراسم ختم درآورد. وقتی رسید، ساعت توی خیابان بیست‌وپنج دقیقه به 9 را نشان می‌داد. در را باز کرد. پذیرش گفت زود رسیده است. مراسم تا یازده شروع نمی‌شود. مکس گریتزر پرسید: «امکانش هست ببینمش؟ من یکی از دوستان نزدیکشم و …» «بگذارید ببینم آماده‌اس.» دخترک پشت دری ناپدید شد. دکتر گریتزر منظورش را فهمید. قبل از اینکه مرده را نشان خانواده‌اش و مهمانان ختم بدهند آراسته‌اش می‌کنند. دخترک خیلی زود برگشت و گفت: «آماده‌اس. طبقه چهارم، اتاق سه.» مردی که کت‌وشلوار مشکی به تن کرده بود او را با آسانسور بالا برد و در اتاق شماره 3 را باز کرد. لیزا در تابوت خوابیده بود. صورتش را با تور پوشانده بودند. دکتر گریتزر او را شناخت چون می‌دانست در آن تابوت خوابیده است. موهای مشکی‌اش از رنگ شدن زیاد خشک شده بود. گونه‌هایش را سرخاب زده بودند و چروک‌های دور چشمش را زیر آرایش مخفی کرده بودند. روی لب‌های قرمز شده‌اش نشانه‌ای از لبخند بود. مکس گریتزر مانده بود که این لبخند را چطور درست کرده‌ند؟ یک بار لیزا به او تهمت ماشینی بودن زده بود، رباتی که هیچ احساسی ندارد. در آن زمان این تهمت اشتباه بود اما حالا به طرز عجیبی واقعیت به نظر می‌رسید. دکتر گریتزر نه افسرده شد، نه ترسید. در اتاق باز شد و زنی وارد شد که شباهت وهم‌آلودی به لیزا داشت. مکس توی دلش گفت: «خواهرش بِلاست.» لیزا از خواهر کوچک‌ترش که در کالیفرنیا زندگی می‌کرد حرف‌هایی زده بود اما دکتر گریتزر هرگز او را ندیده‌بود. دکتر کنار رفت تا زن به تابوت نزدیک شود. اگر زن زیر گریه می‌زد دکتر گریتزر آنقدر نزدیکش ایستاده بود تا آرامش کند. زن احساسات ویژه‌ای بروز نداد و دکتر تصمیم گرفت او را با خواهرش تنها بگذارد اما به ذهنش رسید که ممکن است از تنها ماندن با جنازه، حتی جنازه خواهرش، زهره‌ترک شود. بعد از چند لحظه، زن برگشت و گفت: «بله، خودشه.» مکس گریتزر فقط برای اینکه حرفی زده باشد، گفت: «انتظار داشتم با هواپیما از کالیفرنیا بیایی.» «از کالیفرنیا؟» خواهرت گاهی از تو حرف می‌زد. اسمم مکس گریتزره.» زن ساکت ایستاد و ظاهرا حرف‌های او را حلاجی می‌کرد. بعد گفت: «اشتباه می‌کنی.» «اشتباه می‌کنم؟ تو خواهرش بلا نیستی؟» «نمی‌دونی مکس گریتزر مرده؟ آگهی درگذشتش را روزنامه‌ها چاپ کردند.» مکس گریتزر سعی کرد لبخند بزند. «لابد یک مکس گریتزر دیگر بوده.» لحظه‌ای که این کلمات را ادا می‌کرد، حقیقت دستگیرش شد: او و لیزا هر دو مرده بودند؛ زنی که با او حرف زد بلا نبود بلکه خود لیزا بود. حالا فهمید که اگر زنده بود داشت از غم‌وغصه به خودش می‌لرزید. فقط کسی که در آن سوی زندگی قرار دارد می‌تواند مرگ کسی را که زمانی عاشقش بوده با چنین بی‌تفاوتی‌ای بپذیرد. از خودش می‌پرسید چیزی که تجربه‌اش می‌کند جاودانگی روح است. اگر می‌توانست حتما حالا می‌خندید اما توهم جسم رخت بربسته بود؛ او و لیزا دیگر مادی نبودند. با این وجود هر دو حضور داشتند. بدون صدایی پرسید: «امکانش هست؟» شنید که لیزا با آن شیوه هوشمندانه‌اش گفت: «اگر این‌جوری باشه، باید امکانش هم باشه.» در ادامه گفت: «محض اطلاع شما، اینجا هم جسد شما خوابیده.» «چطوری اتفاق افتاد؟ دیشب وقتی خوابیدم یک آدم سالم بودم.» «دیشب نبود و تو هم سالم نبودی. یکم فراموشی تو این روند دخالت داره. برای من دیروز اتفاق افتاد و در نتیجه …» «حمله قلبی بهم دست داد؟» «شاید.» دکتر پرسید: «چه اتفاقی برای «تو» افتاد؟» لیزا گفت: «برای من، همه‌چیز خیلی طول و تفصیل داشت. در هر حال، چطور خبر مرگم را شنیدی؟» «گمان می‌کردم توی تختم دراز کشیدم. یک ربع به هشت تلفن زنگ خورد و زنی بهم خبر را گفت. اسمش را هم نگفت.» «یک ربع به هشت، قبلش جسدت را آورده بودند. می‌خوای یک نگاه به خودت بیندازی؟ من دیدمت. توی اتاق پنجی. یک مرد «کراساوتز» ازت ساختند.» سال‌ها بود کلمه کراساوتز را نشنیده بود. یعنی مرد خوش‌قیافه. لیزازاده روسیه بود و گه‌گاه این کلمه را می‌گفت. «نه. کنجکاو نیستم.» کلیسا ساکت بود. پدر روحانی تمیز و اصلاح‌کرده‌ای که موهای فرفری داشت و کراواتی پرزرق‌وبرق زده بود از لیزا می‌گفت: «او به معنای حقیقی کلمه زن روشنفکری بود. وقتی به امریکا آمد، کل روز را در فروشگاه کار می‌کرد و شب‌ها می‌رفت کالج. بعد هم با نمره‌های ممتاز فارغ‌التحصیل شد. شانس نیاورد و یک سری اتفاق‌های غیرقابل کنترل افتاد؛ اما او همچنان یک خانوم با کمالات باقی ماند.» لیزا پرسید: «تو تمام عمرم این مرد را ندیده بودم. چطوری اینها را فهمیده؟» گریتزر گفت: «خانواده‌ات استخدامش کردند و اینها را بهش گفته‌اند.» «از این تعریف و تمجیدهای غیر کارشناسانه حالم بهم می‌خورد.» مکس گریتزر پرسید: «دوست داشتی کجا بروی؟» «شاید به مراسم تو.» «مطلقا نه.» لیزا پرسید: «این چه وضعیتیه؟ من همه چی را دیدم. همه را شناختم. او عمه‌ام ریزله. پشت سرش دختر خاله‌ام بکی نشسته. یک بار هم تو را بهش معرفی کردم.» «آره، درسته.» «نصف این کلیسا خالیه. حقمه، چون منم ختم کسی نمی‌رفتم. مطمئنم کلیسا برای تو پر می‌شه. می‌خوای صبر کنیم و ببینیم؟» «یک ذره هم علاقه ندارم بدونم.» پدر روحانی حرف‌هایش را تمام کرد و مراسم شروع شد: «خداوند رحیم است.» خواندنش بیشتر شبیه زار زدن بود و لیزا گفت: «پدرم هم چنین عزایی نمی‌گرفت.» «اشک‌های پولکی.» لیزا گفت: «دیگر کافیه برام. بریم.» آنها از مراسم ختم به خیابان روانه شدند. آنجا، سه لیموزین پشت نعش‌کش ایستاده بود. یکی از راننده‌ها موز می‌خورد. لیزا پرسید: «به همین می‌گن مرگ؟ همان شهر، همان خیابان‌ها، همان فروشگاه‌ها. من هم همانم.» «بله، اما بدون جسم.» «پس من چی‌ام الان؟ یک روح؟» مکس گریتزر گفت: «واقعا نمی‌دونم چی بهت بگم. گرسنه نیستی؟» «گرسنه؟ نه.» «تشنه؟» «نه. نه. به این علائم چی می‌گی؟» مکس گریتزر گفت: «باورنکردنی، پوچ، خرافاتی‌ترین موهومات عوامانه درست از آب درآمدند.» «در این مقطع احتمال هر چیزی هست.» «بعد از دفن، تو آسمان ما را به دادگاهی احضار می‌کنند و به خاطر اعمال‌مون حساب پس می‌دیم؟» «حتی این هم می‌شه.» «چطوره که ما با همیم؟» «لطفا دیگر سوال نپرس. من هم مثل تو چیزی نمی‌دونم.» «یعنی آن همه کارهای فلسفی که خوندی و نوشتی یک دروغ بزرگ بود؟» «بدتر؛ چرندیات محض.» در این وقت، چهار نعش‌کش تابوت لیزا را برداشتند. تاج‌گلی بالای آن بود که نوشته‌ای با حروف طلایی روی آن بود: «به لیزای فراموش‌نشدنی که در خاطرات دوست‌داشتنی‌مان است.» لیزا پرسید: «این تاج‌گل کیه؟» و خودش جواب داد: «برای این خساست به خرج نداده.» مکس گریتزر پرسید: «دوست داری باهاشون بری قبرستون؟» لیزا به صدای درونش گوش کرد. هیچ چیز نمی‌خواست. چه حالت غریبی، یک آرزو هم نداشت. به خاطر می‌آورد که تمام این سال‌ها، اراده‌اش، تمایلاتش، ترس‌هایش او را بی‌وقفه زجر دادند. رویاهایش سرشار از نومیدی، وجد بی‌حدوحصر و شوروحال‌های مهارنشدنی بود. بیش از هر مصیبت دیگری، از روز آخر بیم داشت، وقتی همه‌چیز رو به خاموشی می‌رفت و تاریکی قبر را دربرمی‌گرفت اما او حالا گذشته را به خاطر می‌آورد و مکس گریتزر بار دیگر با او بود. لیزا به او گفت: «فکر می‌کردم آخر داستان دراماتیک‌تر باشه.» مکس گریتزر گفت: «باورم نمی‌شه این آخر داستان باشه. شاید گذری میان دو هستی باشه.» «اگر اینطوری باشه، چقدر طول می‌کشه؟» «از آنجایی که زمان اعتباری ندارد، طول زمان بی‌معناست.» لیزا گفت: «خب پس، تو با همون معماها و تناقض‌ها مانده‌ای. بیا، اگر نمی‌خوای عزادارای‌ات را ببینی نمی‌شه اینجا بمونیم.» «کجا باید بریم؟» «تو راهنما شو.» مکس گریتزر دست خیالی او را گرفت و بدون هدفی، بدون مقصدی بالا رفتند. مثل وقتی که سوار هواپیما می‌شوند به زمین نگاه کردند و شهرها، رودخانه‌ها، زمین‌ها و دریاچه‌ها را دیدند؛ همه‌چیز را غیر از بشر. لیزا پرسید: «چیزی گفتی؟» و مکس گریتزر جواب داد: «حالا که از همه توهماتم رها شدم، جاودانگی عالیه.» دوستانی که مایل به انتشار داستان و شعر اعم از ترجمه یا تالیف هستند می‌توانند آثار خود را از طریق ایمیل rasool_abadian1346@yahoo.com یا از طریق کانال تلگرامی rasool_abadian @ ارسال کنند.
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار