۱۸:۲۶
دسته: فرهنگی
کد خبر: 17834672
وقتی حافظ اشک می‌ریزد
وقتی حافظ اشک می‌ریزد
اولین جایی که رفتند، حافظیه بود. واقعاً محیط آنجا اسرارآمیز و مرموز بود. نیرویی در آنجا حاکم بود که آن مکان را تحت تاثیر قرار می‌داد و دوست نداشتی از آنجا دل بکنی. انگار حافظ با دیوان اشعارش همانجا کنار ستون‌ها ایستاده بود و برای هر کسی که کنار مقبره‌اش می‌نشست و فاتحه می‌خواند، تفألی می‌زد و از آینده و گذشته‌اش شعر سر می‌داد. یاسمین به حال و هوای گذشته رفته بود. روزهایی که مادرش عاشقانه به این مکان می‌آمد و با حافظ و اشعارش خلوت می‌کرد. […]
به اشتراک بگذارید:
اولین جایی که رفتند، حافظیه بود. واقعاً محیط آنجا اسرارآمیز و مرموز بود. نیرویی در آنجا حاکم بود که آن مکان را تحت تاثیر قرار می‌داد و دوست نداشتی از آنجا دل بکنی. انگار حافظ با دیوان اشعارش همانجا کنار ستون‌ها ایستاده بود و برای هر کسی که کنار مقبره‌اش می‌نشست و فاتحه می‌خواند، تفألی می‌زد و از آینده و گذشته‌اش شعر سر می‌داد. یاسمین به حال و هوای گذشته رفته بود. روزهایی که مادرش عاشقانه به این مکان می‌آمد و با حافظ و اشعارش خلوت می‌کرد. روزی که برای اولین بار با پدر آشنا شد و سرنوشتش رقم خورد. یاسمین فکر می‌کرد که آن روز حافظ با چشمان گریان برایش تفأل می‌زد و اشعارش را می‌خواند. حیف که او نفهمید و آنروز، آخرین روز حضورش در این مکان مقدس بود. متوجه نبود اشکهایش مانند سیل بر گونه هایش سرازیر بود. وقتی به خود آمد که سنگینی دستی را بر شانه‌اش حس کرد…. کنار سفره هفت سین، روبروی پدربزرگ نشسته بود و زیر لب دعا می‌خواند. سفره را با سلیقه خودش چیده بود و علاوه بر هفت سین، عکس مادر و مادربزرگش را هم بالای سفره گذاشته بود. چقدر جای مادرش خالی بود. دوباره این اشک‌های مزاحم روی صورتش را پوشانده بودند. برای اینکه پدر بزرگ او را به این حال نبیند و این لحظه برایش ناراحت کننده نشود، سریع آنها را پاک کرد. از پشت اشک هایش که دیدگانش را تار کرده بود، به مردی که روبرویش نشسته بود، نگاه می‌کرد. چشمان او هم خیس اشک بود و در دنیای خودش سیر می‌کرد. یاسمین فقط صدای آه پی‌درپی‌اش را می‌شنید. خواست چیزی بگوید که پدربزرگ پیشدستی کرد و گفت: توی این سالها همیشه تنهایی پای سفره هفت سین می‌نشستم و هر چه بچه‌ها می‌گفتند این روز را با آنها باشم، قبول نمی‌کردم. دوست داشتم در خانه خودم و کنار مادربزرگت باشم. هنوز در جای جای این خونه عطرش رو حس می‌کنم… شاید در ضمیر ناخودآگاهم فکر می‌کردم کسی که منتظرش هستم مادرت هست، ولی حالا می‌بینم این تو بودی که می‌بایست یک روز می‌آمدی تا من بتونم تا حدودی جبران گذشته‌ها رو بکنم و الان حس می‌کنم غم و غصه هام سبک‌تر شده و دیگه درد سنگین گذشته بر قلبم سنگینی نمی‌کنه و اینو مدیون نوه گلم هستم که امسال با دستای خودش سفره هفت سین رو چیده و در کنار مادربزرگ و مادرش، جمع مون رو کامل کرده…. ### رمان «زندگی مال تو، تو زندگی کن»، نوشته ندا سعادتی نسب توسط انتشارات اهورا قلم به بازار کتاب آمده است. خانم سعادتی نسب که متولد 1361 است، از سال‌های تحصیل علاقه خاصی به نوشتن داستان داشت و در دوران راهنمایی تحصیلی، نخستین رمانش را که در باره یک برده سیاهپوست و تبعیض نژادی بین انسان‌های سیاه و سفید در امریکا بود نوشت. خودش از این نخستین گامش به وجد آمده بود و سبب شد که به نوشتن ادامه دهد. با وجود اینکه در رشته کامپیوتر توانست وارد دانشگاه شود، اما شوق نوشتن را از دست نداد و در پایان تحصیلات دانشگاه و سپس اشتغال به کار تدریس، نخستین رمانش را با نام «زندگی مال تو، تو زندگی کن» را منتشر کرد تا گام مهمی را در زندگی ادبی خود بردارد. سپس رمان «غزل امید» را منتشر کرد که هر دو کتابش با استقبال خوبی مواجه شد و حال هم رمان سومش با نام «یه دیوون خوب» را زیر چاپ دارد. ندا سعادتی نسب، مضمون داستان هایش را اجتماعی، روانشناسانه و عاشقانه انتخاب می‌کند و معتقد است که با این کار، رمان هایش حرفی برای گفتن خواهند داشت تا برای خواننده هم جذاب باشد. رمان «زندگی مال تو، تو زندگی کن» هم یک رمان اجتماعی، عاشقانه وبا ابعاد روان شناختی است که شخصیت‌ها وکاراکترهای متفاوت وحوادث غیر مترقبه را با زبانی ساده وعامیانه بیان می‌کند. دختری به نام یاسمین محور اصلی این داستان است که در غم نبودن مادر در کنارش، دست سرنوشت او را به دامان پر مهر پدربزرگش می‌اندازد در حالی که در اعماق وجودش یک خلاُ بزرگ را حس می‌کند که نمی‌گذارد همچون دیگران اتفاقات زیبا ورنگارنگ زندگی را لمس کند…. این رمان در آغاز چنین است: در اتاق تاریک و نم زده‌ای، دختری زانو بغل کرده، کنجی کز کرده و به قاب عکس روبرویش خیره شده. خانه در سکوت مرگباری فرو رفته. انگار دخترک هم مانند همه چیز این خانه به خواب رفته است یا شاید زنده نباشد ولی پس این صدای نفس کشیدن‌های کیست که اینطور به سختی بالا می‌آید و به زحمت پایین می‌رود. گویی حوصله نفس کشیدن هم ندارد. انگار خودش جزیی از یک قاب عکس شکسته است. سراپا مشکی است. به نظر می‌رسد این دختر و این خانه به ابدیت پیوسته‌اند. دختری با موهای پریشان که گاهی باد لطفی می‌کند و از بین پنجره‌های نیمه باز آنها را تکان می‌دهد و روی شانه هایش می‌رقصاند. یاسمین. انگار ملودی این اسم در فضا می‌پیچد. شاید باد این آهنگ را اشتباهی به این سو آورده، ولی این آهنگ هرچه هست، باعث می‌شود چشمان دخترک برقی بزند و سرش را به اطراف بگرداند. انگار کسی او را صدا کرده، او هم با نگاه دنبال کسی می‌گردد ولی چشمان مشتاقش بی‌جواب می‌مانند و دوباره انگار چیزی را به خاطر آورده، آه می‌کشد و به سوی قاب عکس برمی گردد. قاب عکسی که در آن تصویر چهار نفر به چشم می‌خورد. یک مرد خوش قیافه و جذاب با قدی بلند و غروری خاص و چشمانی گیرا در کنار زنی لاغر اندام و زیبا با چهره‌ای مهربان و معصوم که دختر بچه‌ای را در آغوش دارد. جلوی آنها دخترکی با موهای بافته شده در دو طرف که با روبان‌های قرمز بسته شده‌اند، ایستاده. دامن چین دار آبی با یک بلوز یقه اسکی سفید او را ملوس نشان می‌دهد. دخترک ترکیبی از زن و مرد است، ولی بیشتر به مرد شباهت دارد. چشمان گیرا و درشت با ابروان کشیده مرد همراه با پوست سفید و شفاف و لبان کوچک زن را به ارث برده که از او دختری رؤیایی ساخته. چقدر دخترک در این عکس، خوشحال و خندان است. انگار هیچ غمی نمی‌تواند لبان او را از لبخند باز دارد…. قطره اشکی روی گونه برجسته دختر می‌نشیند و دوباره آه می‌کشد. این قاب عکس، خاطره روزگاری خوش است که الان دیگر فقط فکر کردن به آن روزها مانده و بس. با خود زمزمه می‌کند چرا؟ چرا عمر آن روزها کوتاه بود؟ چرا او هم مانند مادر و تنها خواهرش نرفت تا شاهد این روزهای غمناک نباشد؟ چه سکوت مرگباری در خانه موج می‌زند. به یاد می‌آورد که آن روزها در آرزوی چنین سکوت و آرامشی بود. آن روزهایی که خانه آنها پر از هیاهو و سر و صدا بود… مادر، یاسمین جان. این کاسه‌ها رو از کنار حوض بردار دنبال من بیار. دیگه نا ندارم. یاسمین نگاهی به مادر کرد که با آن شکم برآمده و سنگین چطور دو دیگ مسی بزرگ را گرفته و از پله‌های سنگی بالا می‌رود. کاسه‌ها را برداشت و به دنبال مادر وارد اتاقی که به آن مطبخ می‌گفتند شد. صدای هنّ و هنّ نفس‌های مادر با صدای تق و تق ظروف همراه بود. همیشه آرامش مادر را می‌ستود که با این همه کار و سختی دوران حاملگی، خم به ابرو نمی‌آورد. باز مطابق آخر هفته‌ها، از دیشب بساط مهمانی برپا بود. مادر شوهر راحله و دخترانش همراه با بچه هایشان از ری آمده بودند و چند روز را منزل پسر و برادرشان خوش می‌گذراندند ومی رفتند. یاسمین از داخل مطبخ نگاهی به اتاق بغلی انداخت. خانم بزرگ با آن صورت سفید و گوشتالودش و خالکوبی‌های سنتی سبز رنگی که مخصوص دوران خودش بود، به مخدّه بزرگی تکیه داده بود و در حال کشیدن قلیان بود. چارقد سفیدش را بالای سرش گره زده بود که صورتش را کمی کشیده‌تر نشان می‌داد…. یاسمین پدرش را هم می‌دید که کمی آن طرف‌تر به پشتی تکیه داده و با رادیوی کوچکی که در دستش بود ور می‌رفت. هوای گرمی بود و با اینکه زیر پیراهنی پوشیده بود یاسمین می‌توانست دانه‌های عرق را بر روی پیشانی اش ببیند. خانم بزرگ با آن نگاه تیز و صورت پرغرورش در خلال کشیدن قلیان، نگاهی به پسرش کرد و گفت: چی فکر کردی مادر، همیشه به خاطر دختر داشتنمون احساس بی‌کفایتی و سرافکندگی کردم. والله از این دختر خیری که ندیدیم هیچ، همیشه مایه زحمت و دردسرمون بودن. تا وقتی که دختر خانه بودن، مایه رسوایی و ترس ما بودند، نکند دست از پا خطا کنن، نکند درست تربیت نشوند تا خونه شوهراشون مایه بی‌آبرویی شوند و هزار مکافات دیگه. حالا هم که شوهر کردند، دردسرشون بیشتر شده. اون از اعظم با اون شوهرش که ماه به ماه میره جنوب و دیر به دیر سراغ زن و بچه‌اش میاد. خود مادرمرده شم که سه شکم دختر زاییده و کاری نکرد حداقل کمی احترامش پیش خونواده‌ی شوهرش بالا بره. بیان دستشو بگیرن و ببرن. همه‌اش سربار خودمه. اونم از پری که بچه‌اش نمیشه و هزار مصیبت دیگه. یاسمین به عمه هایش نگاه کرد…. code
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار