۰۵:۳۰
منبع: مشرق
دسته: استان ها
کد خبر: 19085210
40 قطعه شعر ویژه تاسوعا و حضرت ابوالفضل العباس (ع)
40 قطعه شعر ویژه تاسوعا و حضرت ابوالفضل العباس (ع)
40 قطعه شعر از شاعران برجسته آئینی ویژه روز نهم محرم الحرام و حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام) را در ادامه می‌خوانید.
به اشتراک بگذارید:
حسینیه مشرق - به مناسبت برگزاری سوگواری سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام)، 40 قطعه شعر از شاعران آئینی برجسته و به نام کشور را با موضوع "حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام) "، به محبان آل الله (علیهم السلام) تقدیم می‌نماید. علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت به همدستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به همتا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشککیسویِ دخترکِ منتظرش، ریخت به همتیر را با سرِ زانوش کشید از چشمشحیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به همخواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرداو که افتاد زمین، دور و برش ریخت به همقبل از آنیکه برادر برسد بالینشپدرش از نجف آمد، پدرش ریخت به همبه سرش بود بیاید به سرش ام بنینعوضش فاطمه آمد به سرش ریخت به همکِتف‌ها را که تکان داد، حسین افتاد ودست بگذاشت به رویِ کمرش، ریخت به همخواست تا خیمه رساند، بغلش کرد، ولیمادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت به همنه فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شدخورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به همتیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دیدنیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به همبه سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بودآه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم (حسن لطفی) در بین این شب‌ها شب تو فرق داردچون بین ما اصلا تب تو فرق دارداز پرچمی که روی دوشت فخر میکردمعلوم شد که منصب تو فرق داردمثل علی مرد خدا مرد دعاییدر سجده یارب یارب تو فرق داردعباسیون را به بصیرت می‌شناسندآقا اصول مکتب تو فرق داردتو پیر عشقی میر عشاق الحسینیبا کل عالم مذهب تو فرق داردبا دست دادن عشق را اثبات کردیطرز بیان مطلب تو فرق داردوقتی که زانو میزنی در پای محملیعنی رکاب زینب تو فرق دارددر دست هایت آب بود اما نخوردیاز تشنگی زخم لب تو فرق داردوقتی به تو آقا به نفسی انت را گفتدر آسمان جبرئیل فورا مرحبا گفت (سید پوریا هاشمی) طاق ابرویت مرا سمت مصلی می‌کشداشک، چشمان تو را مانند دریا می‌کشداز خجالت آب گشتی تا که دیدی دختریعکس مشکی را به روی خاک صحرا می‌کشدماه جایش آسمان است علتش این است اگرآسمان دارد تو را بالا و بالا می‌کشدیک عمود آهنین آمد … سرت پاشیده شدناله‌ات امّ البنین را دارد این جا می‌کشدراهزن هایی که دور پیکرت حلقه زدندکارشان در علقمه دارد به دعوا می‌کشدتا رسیدم پیش تو دیدم که یک دست کبودیک به یک از پیکر تو تیرها را می‌کشدسینه و پهلوی تو بوی مدینه می‌دهدمی کشی درد عجیبی را که زهرا می‌کشدرفتی و چشمان هرزه روی زینب باز شدنا نجیبی بی حیایی را به معنا می‌کشد (محمد فردوسی) وقتی که بغض کوفه بنای جفا گذاشتآمد عمود و سر به سرت بی هوا گذاشتچون ابرویت شکافت دگر چاره‌ای نماندامّا دوباره تیر به چشمت چرا گذاشتبی دست آمدی به زمین صورتت شکستپس درد عشق بر لب تو اخا گذاشتچندین هزار تیر تنت را نشانه رفتتیری نبود که هدفش را خطا گذاشتشرم تو و ارادۀ حق پیش پای یارمشکت جدا دو دست تو را هم جدا گذاشتآن جلوۀ عبوسیِ رویت بهم که ریختدشمن تو را بحال خود آیا رها گذاشتقبل از حسین پیکر تو شقّه شقّه شداول عدو به جسم علمدار پا گذاشتدستی که بود بوسه گه پنج مصطفییک نانجیب خنده کنان زیر پا گذاشتوقتی که خصم حکم تهاجم به خیمه داداین کار را به عهدۀ یک بی حیا گذاشتاهل خیام دست به معجر شده، حسینتا بر زمین ستون خیام ترا گذاشت**ای بهترین ذخیرۀ اربابِ بی کفنذُخرُ الحسین! نام تو را هم خدا گذاشتدریا اگر به مشک تو سقا وفا نکرددریایی از وفای تو را عشق جا گذاشتیاد حسین، آب روی آب ریختیوقتی فرات تشنه لبان را رها گذاشت (محمود ژولیده) جز تو به فکر خیمه گاهم هیچ کس نیستبعداز تو آب آور بخواهم هیچ کس نیستپای شریعه لشکرم را دادم از دستجز یک حرم زن، در سپاهم هیچ کس نیستغربت سراغم آمد عباسم که می‌رفتغیر از علی اصغر، گواهم هیچ کس نیستزیر بغل‌های مرا باید بگیریمن داغ دیدم عذرخواهم هیچ کس نیستتنها شدم اطرافم اما ازدحام استهم هست یعنی آشنا هم هیچ کس نیستبی دست می‌شد کاش دستم را بگیریحالا که بی تو تکیه گاهم هیچ کس نیستفرقت شکسته با علی فرقی نداریپاشیده‌تر از جسم ماهم هیچ کس نیست (صابر خراسانی) تیری که از تجلّی تو پر درآوَردپس می‌رود ز پشت سرت سر درآوَردبا تکه تکه کردن جسم تو؛ کوفه خواستاز پا مرا ز داغ برادر درآورداو قصد آب داشت؛ وگرنه برادرمبا حمله‌ای دمار ز لشگر درآوَردتیری که خورده‌است به چشم تو عاقبتسر از گلوی تشنه‌ی اصغر درآورداین هلهله ز کشتنت اصلاً عجیب نیستلشگر جلوتر آمده؛ معجر درآوردزینب دوید قبل هجوم حرامیاناز پای بانوان؛ همه زیور درآوردپاشیده‌تر شوی چو بخواهد حسین؛ اگرحتی همین که تیر ز پیکر درآورد (احسان محسنی فر) ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضلوی دست علی در صف پیکار اباالفضلهم خون حسین بن علی در تن پاکتهم روح تو در پیکر ایثار اباالفضلریحانۀ دو فاطمه، ماه سه خورشیدآرام دل حیدر کرار اباالفضلمانند تو در ارتش اسلام که دیدهفرمانده و سقا و علمدار اباالفضلتو ماه بنی هاشمی و ما شب تاریکتو لالة عباسی و ما خار اباالفضلهم کاشف کرب پسر فاطمه هستیهم خیل بنی فاطمه را یار اباالفضلبر حاجت خود کرده صد و سی و سه نوبتهر خسته دلی نام تو تکرار اباالفضلدر مصر ولایت شده بر یوسف زهراتو مشتری و علقمه بازار اباالفضلعشق و ادب و غیرت و ایثار و شهادتکردند به آقایی ات اقرار اباالفضلتو رسته‌ای از خویش و گرفتار حسینیخلقند به عشق تو گرفتار اباالفضلما بهر تو گریان و زند زخم تو خندهپیوسته به شمشیر شرربار اباالفضلبرخیز سکینه به حرم منتظر توستجامش به کف و اشک به رخسار اباالفضلاز سوز عطش آب شده طفل سه سالهمگذار بگرید به حرم زار اباالفضلتا آن که ببینند به تن دست ندارییک لحظه سر از علقمه بردار اباالفضلمگذار رود زینب کبری به اسیریای دست علی، دست برون آر اباالفضلتو چشم حسینی که زده تیر به چشمتای دور حرم چشم تو بیدار اباالفضلکی گفته تن پاک تو در علقمه تنهاستگردیده تو را فاطمه زوار اباالفضلخون دل ما را که شده اشک عزایتزهرا و حسین اند خریدار اباالفضلمگذار شود خشک دمی دیدة "میثم"چشمی که بگریم به تو بسیار اباالفضل (غلامرضا سازگار) باز دور و بر ما معرکه برپا شده استیا سر قامت رعنای تو دعوا شده استتو مگر وعده ندادی به حرم آب بریپس چرا جایگهت سینه صحرا شده استتیرهایی که همه از پس نخلستان ریختبا چه نظمی به میان بدنت جا شده استجگرم پاره نکن پای نکش روی زمینبه خدا پشت و پناهم کمرم تا شده استچون که در بین حرم خوش قد و بالا بودیباورم نیست که اینگونه سرت وا شده استچقدر فاصله افتاد به ابروهایتاز چه رو خورده به هم حالت گیسوهایتخواستم بعد ظفرهای تو تکبیر کشممرهمی بر جگر مادر بی شیر کشمحال باید بنشینم به کنار بدنتبا دلی سوخته از چشم ترت تیر کشممانده‌ام فرق تو با تکه عبایی بندمیا که از پیکر تو نیزه و شمشیر کشمباید اینبار به زینب عوض پاسخ خودجسم صد چاک در آیینه به تصویر کشمکودکان تا خبر از حال عمو پرسیدندعکس شیر حرمم بسته به زنجیر کشمتیر‌ها یک به یک از پای درت آوردندای برادر چه بلایی به سرت آوردندباز برخیز که در معرکه گرداب کنیلب خشکیده بر علقمه سیراب کنیتو قرار است که با آب حرم برگردی؟ یا دل از زینب ماتم زده بی تاب کنییا بچسبان به رکاب علمت را بردارتا که مشک حرم و قلب مرا آب کنیچشم بر راه تو بر خیمه رباب است هنوزتا به آغوش خودت اصغر او خواب کنیشک ندارم که قرار است تو در خلستانداغ خود را وسط سینه من قاب کنیدرصدد بود که دشمن بزند هست تو راقرعه افتاد که اول بزند دست تو راالتماست بکنم تا نروی از بر منای امید حرم و قوت بال و پر منتا که با قامت خم سوی تو را افتادمهو کشیدند مرا ساقی آب آور منباید اینبار تو را جمع کنم بین عباارباً اربا شده‌ای مثل علی اکبر منبوی یاس بدن و خنده بر لب از چیست؟ مادرت آمده دیدار تو یا مادر من؟ ای برادر غضب گوشه چشمت کافی استتا که دشمن نرود دور و بر خواهر منباید اول بدنت دور ز مرکب بکنمفرصتی نیست تنت را که مرتب بکنمشمر اینجاست که با خنده تماشات کندقد رعنای تو در علقمه خیرات کندسر ماهت ترکی دارد و ماندم که چه سانزینبم با تو سر نیزه ملاقات کندغیرت الله رجز سر بده شاید دشمننتواند به حرم چشم خودش مات کنداین جماعت به سرش نیت بد دارد تاخواهرم راهی دروازه ساعات کندشمر در دور و برت پرسه زنان میخنددمادرم آمده‌ای کاش مراعات کندزخم‌های بدنت با چه مداوا بکنمکاش میشد کفنی بر تو مها بکنم (مجید قاسمی) خورشید پیر روضه هجر قمر گرفتنزدیک ماه بود که درد کمر گرفتداغ برادری اثرش تار دیدن استانقدر پا کشید ز جسمت خبر گرفتزخم عمود را که به فرق سر تو دیددست کمر گرفته‌ی خود را به سر گرفتای کاش از تن تو عدو دست می‌کشیدحتی برای غارت تو جنگ در گرفتبهتر از این نمی‌شود این پاره پاره تنوقتی که دور جسم تو را صدنفر گرفتبرخیز و گو چرا بدنت پر ز آهن استبرخیز و گو چرا بدنت شکل پر گرفتگفتم حرم لباس اسارت به تن کنددر غیبت تو دور حرم را خطر گرفتحالا حسین مانده و قد خمیده‌اشخورشید پیر روضه هجر قمر گرفت (سید پوریا هاشمی) درحنجره‌ی زخم زمین علقمه می‌سوختیک کرببلا خاک چه بی واهمه می‌سوختمی ریخت نمک، زخم به داغ دل مردیاز مرثیه‌ی سرخ گلو زمزمه می‌سوختیک سو تن ساقی به روی دشت پر از تیرمشک وعلم و آب به یک سو -همه می‌سوختدیوان بلا مهلکه را تبرئه می‌کردپرونده احساس در این محکمه می‌سوختوقتی که علمدار چو شمعی شده بود آبانگار که یک باردگر فاطمه می‌سوختزنجیر نگاهی گره می‌خورد به خیمههر ضربه که می‌خورد به فرقی، قمه می‌سوختدرخیمه غم دلهره می‌کشت زنی راآنگاه که کردند پراز خون بدنی رابرچشم گلی، هاله‌ای از خار نشستهیا خار تنی بین نمکزار نشستهنه، اشک شفق نیست از این منظره شایدخون دل زهراست که بربار نشستهقدری کمکم کن که شوم راست ببینمسقای حرم نیست، نه …انگار نشستهرخساره‌ی ماهم چقدر خاک گرفتهتصویر به چشمم چقَدَر تار نشستهای کاش که می‌شد سر آن تیر درآیدتیری که به چشمان علمدار نشستهسردار سلحشور سپاه حرم منپای سر تو چند خریدار نشستهحالا که شکستی زفراقت کمرم رابی تو چه بگویم تو بگو اهل حرم را (رضا دین پرور) در خیمه گه نیافت چو در مشک آب، آبآنگه سکینه کرد به سقا خطاب، آبسیراب‌تر ز لعل بدخشان چو داشت، لبموج شرر فکند بر آن لعل ناب، آبعالم بسیل اشک نشست آن زمان، که گفتسرچشمه‌ی حیات دو عالم به باب، آباذن نبرد، سرور لب تشنگان ندادفرمود، با محیط ادب، آنجناب، آبعباس را به سینۀ بی کینه، زد شرارشد تا به نهر علقمه در پیچ و تاب، آبصف‌های سرکشان ز کف داده دین شکستآنسان که گشت خیره ازین فتح باب، آبدر آب گشت تا رخ آن ماه، منعکسالماس نور یافته از آفتاب، آبتا پیش لب ببرد کف آب را بریختاز شرم شد به حضرت عباس، آب، آبهر چند تشنه بود ولی‌تر نکرد، لبدامن گرفت از پسر بوتراب، آبلب تشنه شد برون ز فرات آن بزرگ مردبا آنکه داشت خنگ ورا تا رکاب، آببی دستی و، حفاظت مشک و، عناد خصمگردد سیاه خانه صبرت، بر آب، آبتا ماه را، عمود، هلالی نمود، ریختبر دامن سپهر، ز چشم سحاب، آبتیری گذشت از سر شستی به سوی مشکعباس را نمود از این غم کباب آباسرار قبر کوچک و، آن قامت رشیدافشا کند به عرصه یوم الحساب، آبگوید سخن ز سوز جگرگوشه حسین"حلاج"بگذرد چو زهر نهر آب، آب (جعفر بابایی "حلّاج") دل داده‌ام به نغمه‌ی ادرک اخای توبا من چه کرد شور برادر بیای توای مسجد وفا بدنت، روی خاک‌هاگلدسته است یا که دو تا دست‌های تودست تو روی دست من و جبرییل همآورده است بال پریدن برای توبا تو چه کرد دیدن قد دوتای منبا من چه کرد دیدن فرق دوتای توهارون من چگونه شکافد در این دیاردریای غصه‌های دلم بی عصای تودیگر بس است گفتن روحی لک الفدادیدی که مستجاب شد آخر دعای تودر پیش خیمه گفته ام" إرکب بنفسی انت"یعنی که بی مبالغه جانم فدای تویک چشمه آب اگر که میان خیام بودصد چشمه خون نبود کنون زیر پای تواز خنده‌ها بلند شده‌های‌های مناز گریه‌ام بلند شده‌های‌های تو (عطیه سادات حجتی) تا نور قمر هست به سر، سایه سری هستهر جا که علم رفته به بالا، خبری هستهر جا که خط و خال و قد و قامت و ابروستدنبال سرش چشم و نگاه و نظری هستوقتی که تو را پور اباالغوث نوشتندیعنی که برای دل زهرا ثمری هستگفتند تو را کاشف کرب دل ارباببا بودن تو از غم و غصه اثری هست؟ تا پشت و پناهش تویی قامت نکند خمتا هست علمدار کنارش، کمری هستیک لحظه کنار تو دل خیمه نلرزیدعباس اگر هست، یقینا سپری هست (حسین ایزدی) ای دست تو تلاطم امواج آب‌هاای سایه‌ات نبود همه اضراب‌ها"فهمیده‌اند جاذبه‌ی توست علّت"نشکستن غرور زمین از شهاب‌هاپرواز می‌کنی و همه غبطه می‌خورندپشت سرت تمامی حدّ نصاب‌هادر هرچه گفته‌اند نظر می‌کنم توییخارج از این شعور حساب و کتاب‌هامشک پر آب بر سر دستت گرفته‌ایدر انتظار آمدن تو رباب‌هاامّا چه زود صحنه به هم خورد و می‌شوندشرمنده‌ی زلال نگاه تو … آب‌ها (علیرضا لک) وقتی برای نام تو تصویر می‌کشمباور نمی‌کنم که فقط شیر می‌کشمتو شیر بیشه‌ای و برای جواب خلقعباس را به صفحه‌ی تفسیر می‌کشمدائم نگاه مهر تو با دوستان بوَدچون دشمن است دست تو شمشیر می‌کشمتنها به لطف چشم تو باید اگر شبییک یا حسین از ته دل سیر می‌کشماز خاطرات کودکی ام عکس یک علمبا حلقه‌های کوچک زنجیر می‌کشمسر تا سر وجود من اشک است، آفتابپای تو هرچه مانده به تبخیر می‌کشموقتی زبان اشک تو را درک می‌کنممشک و لبان تشنه و یک تیر می‌کشمآن صحنه‌ای که از روی زین واژگون شدیمثل غروب واقعه دلگیر می‌کشم (محسن عرب خالقی) دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشتلبی به وسعت مهریه ­های زهرا داشتکنار علقمه در سجده گاه چشمانشنداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشتاگر چه قطره آبی میان مشک نبودولی کرانه­ی چشمش هزار دریا داشتهدر نرفت ز پرتاب چله‌ها، تیریامیر علقمه از بس که قدّ و بالا داشتهمین که در وسط گیر و دار، گیر افتادعمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشتدرست وقت نزولش؛ همه نگاه شدندرشید بود و زمین خوردنش تماشا داشتحسین بود و علی اصغر شهید شدهکنار علقمه اما هنوز سقا، داشت … (علی اکبر لطیفیان) دریا به موج زلف کمندش اسیر بودآب شریعه تشنه‌ی کام امیر بودمشکی به عمق دید حرم روی دوش داشتحتّی فرات پیش نگاهش حقیر بودیک آبگیر غلغله از روبهان پستپیش یلی که اصل و تبارش ز شیر بودبا آرزوی خنده‌ی اصغر به آب زدساقی نبود منجی طفل صغیر بوددریا عقب کشید و تلاطم فرو نشستمثل همیشه هیبت او بی نظیر بودنوحانه پا به عرصه‌ی طوفان خون نهادموسای نیل علقمه خود موج گیر بودمردانه دست بیعت سرخی به مشک داداو از نژاد برکه‌ی سبز غدیر بودهمراه آب جان به کف مشک می‌سپردبا آب مشک، چشم و دلش هم مسیر بودباید به داد تشنه‌ی ششماهه می‌رسیدفرصت نمانده بود و زمان دیرِ دیر بودمرد رشید علقمه با عزم راسخشمی تاخت سوی خیمه ولی سر به زیر بوداز آن طرف نگاه سه ساله به شوق آبدر انتظار مشک عموی دلیر بودلبهای دخترک چو لب کودک ربابمجروح زخم دشنه‌ی خشک کویر بود (مصطفی متولی) دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کنگرچه بی تاب شدی خوب علمداری کنمشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیستتو در این معرکه‌ی درد مرا یاری کنتیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میابه هوای سر زلفش تو هواداری کنتیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشستعشق! ساکت منشین با دل من زاری کنچشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادندقطره‌ی اشک تو در غربت من جاری کنبانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِهلااقل بهر من سوخته دل کاری کنآب را تا به در خیمۀ اصغر برسانبعد آن بر من بی دست عزاداری کن (سید محمد جوادی) امشب شب توسّل ما بر دو دست توستدر عشق حرف اوّل دفتر دو دست توستتا مشک خالی تو شود پر ز اشک مارزق تمام گریه کنان بر دو دست توستای دست انبیاء و ملائک دخیلتانباب المراد تا خود محشر دو دست توستای مستجار حضرت ارباب، الدّخیلزیبا قمر، پناه برادر دو دست توستای مسجدی که وقف شدی بر حسینیهگلدسته‌های نذری مادر دو دست توستمشکی که داد بر تو سکینه گواه ماستباب الحوائج لب اصغر دو دست توستشمشیر زن بیا و به نیزه بسنده کنچون ذوالفقار حضرت حیدر دو دست توستمعجر نمی‌کشد احدی از سر کسیوقتی دخیل گوشه‌ی معجر دو دست توستحتماً در علقمه پدر مشک می‌شویبا لشگری همیشه برابر دو دست توستمشکت به دست راست و نیزه به دست چپمبهوت کار جنگی ات آخر دو دست توستوقتی که از بدن شود این دست‌ها جداباید که خواند فاتحه‌ی طفل خیمه را (سعید توفیقی) خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکستاصلی‌ترین ستون خیام حرم شکستفریاد‌های «انکسری» بی دلیل نیستدر اوج درد تکیه گه آخرم شکستاز ناله‌های «یا ولدی» در کنار تومعلوم شد که باز دل مادرم شکستدرد مرا فقط پدرم درک می‌کنددیدم چگونه بال و پر جعفرم شکستساق عمود در سر تو گیر کرده استنعره زنم که وای سر حیدرم شکستتو در میان علقمه از پا نشستی ودر بین خیمه‌ها سپر خواهرم شکستوقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت: دیدی غرور ساقی آب آورم شکستآن شب که سوخته‌ها همه دور زینب اندگوید عمو کجاست ببیند سرم شکستوقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدندهر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست (قاسم نعمتی) شرم مرا به خیمۀ طفلان که می‌برد؟ مشک مرا به خیمۀ سوزان که می‌برد؟ ادرک اخا سرودم و نالیده‌ام ز دلاین ناله را به محضر سلطان که می‌برد؟ سقا به خون نشست و علم بر زمین فتادبا دختران خبر ز مغیلان که می‌برد؟ دستم فتاد و پنجۀ دشمن گشوده شداین قصه را به موی پریشان که می‌برد؟ دشمن به فکر غارت و معجر کِشی فتاداین شرح را به طفل هراسان که می‌برد؟ این غصه سوخت جان مرا صد هزار بارسادات را به ناقۀ عریان که می‌برد؟ (محمد سهرابی) اهل عالم هنر ار خصلت عباس من استعشق در سایه شخصیت عباس من استمنم آن یار امین حامی دین ام بنینهرچه دارم همه از دولت عباس من استهمسرم شیر خدا و پسرانم همه شیرشیر مردان وله از صولت عباس من استدر شب چاردهم، ماه که پرنورتر استعکسی از نیم رخ صورت عباس من استهنر آن نیست که لب تشنه بمیری به کویرهنر آن است که در طینت عباس من استتشنه لب داخل دریا شد و عطشان برگشتاین همان قطره‌ای از همت عباس من استغیرت الله علی بی بدل است، اما گفتبدل غیرت من غیرت عباس من استنه فقط یثرب و شامات و نه ایران و عراقکرده کاری همه جا صخبت عباس من استهر کسی را نتوان باب الحوائج گفتنبه حقیقت قسم این شهرت عباس من استکوهها شد متحیر به ثبات قدمشسروها در عجب از قامت عباس من استجثه‌اش گر چه ز شمشیر جفا کوچک شداین بزرگی است، که از عزت عباس من استقدرت آن نیست به یک حمله سپاهی بکشیقدرت لم یزلی قدرت عباس من استیا علی گفت و امان نامه ز دشمن نگرفتدین فروشی بری از ساخت عباس من استهی نگویید چرا ام بنین پیر شدهسبب حالت من حالت عباس من استدستهای پسرم گشته قلم در لب آبصفحه سینه پر از محنت عباس من استاین شنیدم زده فریاد، غریبم مولاغصه قلب حسین غربت عباس من است (ولی الله کلامی زنجانی) پیچیده در فضای حرم بانگ آب، آببسته چو خصم بر حرم بوتراب، آبدر وادی عطش‌زده، دریا خروش داشتاما به چشم تشنه لبان شد سراب، آبآوای العطش به ثریا رسیده بوداز سوز قصه آمده در پیچ وتاب، آبفریاد استغاثه‌ی طفلان بلند بوداز روی تشنگان ز خجالت شد آب، آب! عباس، این شرار عطش را کند خموشدر خیمه‌ها رساند اگر با شتاب، آبآن ماه هاشمی چو به دریا نهاد پایالماس نور سفت از آن ماهتاب، آبدر التهاب داغ عطش بر لب فراتاز حنجری فسرده شنید این خطاب، آب: ای روسیاه! حنجر خشکیده‌ی حسینمی‌سوزد از برای تو و، شد کباب آب! پژمرده نوگلان حسینی ز تشنگیاز روی تشنگان حرم رخ متاب، آب! این خیل تشنگان همه از آل کوثرندفردا چه می‌دهی تو به زهرا جواب، آب!؟ بیرون شد از فرات، ابوالفضل با شتابرو سوی خیمه‌هاست، بر او همرکاب، آبآنجا که تیر خصم، تن مشگ را دریدساقی فسرده گشت و گرفت اضطراب، آببا آنهمه امید، دگر ناامید شدساقی چو دید ریخت از آن مشگ آب، آببا یاد کام تشنه‌ی طفلان در حرملب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آبدر دشت کربلا گذری کن، هنوز همپیچیده در فضای حرم بانگ آب، آب (مهدی حسینی) عشاق چون به درگه معشوق رو کنندبا آب دیدگان، تن خود شستشو کنندقربان عاشقی که شهیدان کوی عشقدر روز حشر رتبۀ او آرزو کنندعباسِ نامدار که شاهان روزگاراز خاک کوی او طلب آبرو کنندسقای آب بود و لب تشنه جان سپردمی خواست آب کوثرش اندر گلو کنندبی دست ماند و داد خدا دست خود به اوآنانکه منکرند بگو روبرو کنندگردست او نه دست خدائی است پس چرااز شاه تا گدا همه رو سوی به او کننددرگاه او چو قبله‌ی ارباب حاجت استباب الحوائجش همه جا گفتگو کنند (جودی خراسانی) چو دید تشنه‌ی لب‌های خشک او دریاستبه آب خیره شد و ناله‌اش زدل برخواستکه آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟ تو موج می‌زنی و تشنه یوسف زهراستز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحرز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاستقسم به فاطمه هرگز تو را نمی‌نوشمکه در تو عکس لب خشک سید الشهداستز خون دیده‌ی من روی موج بنویسیدکه از تمامی اطفال تشنه‌تر سقّاستخدا گواست که با چشم خویشتن دیدمسکینه را که لبش خشک و دیده‌اش دریاستدرون بحر همه ماهیان به هم گویندحسین تشنه و سیراب وحشی صحراستنوشته‌اند به لب­های خشک من ز ازلکه تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه‌ی ماستز شیر خواره برایت پیام آوردمپیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟ صدای نعره‌ی دریا به گوش جان بشنوکه موج آب هم این طرفه بیت را گویاستسلام خالق منّان سلام خیرالنّاسسلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس (غلام رضا سازگار) مشک برداشت که سیراب کند دریا رارفت تا تشنگی‌اش آب کند دریا راآب روشن شد و عکس قمر افتاد در آبماه می‌خواست که مهتاب کند دریا راتشنه می‌خواست ببیند لب او را دریاپس ننوشید که سیراب کند دریا راکوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دیدماه افتاد که محراب کند دریا راتا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آبزخم می‌خورد که خوناب کند دریا راناگهان موج برآمد که رسید اقیانوستا در آغوش خودش خواب کند دریا راآب مهریّه‌ی گل بود والّا خورشیددر توان داشت که مرداب کند دریا راروی دست تو ندیده است کسی دریا راچون خدا خواست که نایاب کند دریا را (سید حمید رضا برقعی) در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل‌هابه اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولاشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتعلمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتدمباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتدشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتخدای کعبه جز رویت، نداده قبله‌ای یادمنماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادمشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتادهمگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتادهشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتامیر لشگرت بی دست، میان لشگری ماندهبیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری ماندهشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتبه تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردمکمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردمشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانوبه چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلوشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانتگل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زدبه دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زدشود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت (علی انسانی) اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیستکسی حسینِ علی را چنین برادر نیستحسین، پیش تو انگار در کنار علی ستکسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیستزلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزدکنار آبی و لب‌های تفته‌ات،‌تر نیستبه زیر سایه‌ی دست تو می‌نشست، حسینچه سایه‌ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟ حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بودکه گفته است که دست تو، آب‌آور نیست؟ شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه! حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیستحسین مانده و قنداقه‌ی علی اصغرحسین مانده و شش ماهه‌ای که دیگر نیستنمانده است به دست حسین از گل‌هاگلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیستهزار سال از آن ظهر داغ می‌گذردهنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیستقسم به مادرت امّ البنین! امامی تواگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست (مرتضی امیری اسفندقه) شعرم شده سرشار شمیم حرم توبا خاطره‌ها دلخوشم و با کرم توبا خاطره هایی که شده دار و ندارمدارد همه‌ی کودکیم بوی غم توانگار که از کوچه‌ی ما می‌گذرد بازسنج و کتل و پرچم و طبل و علم تواین بوی خوش کندر و اسفند و گلاب استاز آه دم دسته‌ی لبریز دم توای اهل حرم میر و علمدار نیامدسقای حرم سید و سالار نیامدرد شد همه‌ی دسته از این کوچه و انگاریک عمر شدم عاشق و بیمار و گرفتاربرسینه زنان، مویه کنان رد شد و، کارمافتاد به دستان ابالفضلِ علمدارغیر از من و هم دین من و ایل و تبارمعالم همه محتاج نگاهش شده بسیاردیوار حسینیه شده محتشم اواصلاً شده انگار طنین در و دیوار: ای اهل حرم میر و علمدار نیامدسقای حرم سید و سالار نیامدگلواژه‌ی اشعار خدا بود ابالفضلاسطوره‌ی احسان و وفا بود ابالفضلچشمان نجیبش حرم پاک دلان شدشاه ادب و حجب و حیا بود ابالفضلمیدان همه در سیطرۀ چشم علی بوددر کشمکش معرکه تا بود ابالفضلوقتی که پدر آمد و دستش به کمر بوددر قلب حرم هروله‌ها بود: ابالفضلای اهل حرم میر و علمدار نیامدسقای حرم سید و سالار نیامددریا شده دیوانه و محو ادب اوای جان به فدای ترک روی لب اوفهمیده‌ام از شور همه ارمنیان کهافتاده به دل‌های جهان تاب و تب اوفرزندِ علی، جانِ علی، ماهِ قبیلهپنهان شده در برق نگاهش نَسَب اوشرمنده شده و دخترکی … آه بمیرمآب آوریش کاش نمی‌شد لقب اوای اهل حرم میر و علمدار نیامدسقای حرم سید و سالار نیامداین آخر دلداده گی و آخر دین استیک مشک و دوتا دست که بر روی زمین استحالا همه‌ی دشت شده قبضه‌ی عباسیک دشت که نه، قبضه‌ی او عرش برین استحالا منم و نیمه شب و دفتر شعرمشعری که اگر خوب، اگر بد همه این استحالا منم و نیمه شب و عطر گل یاسحالا منم و نم نم باران که چنین استای اهل حرم میر و علمدار نیامدسقای حرم سید و سالار نیامد (محسن کاویانی) دیگر نداشت ساقی لب تشنه مست، دستیعنی که شسته بود وفا را، ز دست، دستآن مشک تیر خورده به دندان چنان گرفتانگار نیست زخمی و انگار هست، دستاز رود و چشمه ناله روان شد که آب! آب! از سنگ و صخره بانگ برآمد که دست! دست! هر دست او به گوشه‌ای افتاد و مرد راحتی به دست دیگر خود دل نبست، دستمی‌گفت داغ خجلت این مشک پاره رابر تن اگر که بود کنون، می‌شکست، دستعمری به روی سینه به نزد حسین بودحالا به خاک پای برادر نشست، دستدر کار عشق، عرض طلب، بی‌وسیله استکز دست شسته بود، به بزم الست، دستبی‌دست، خوش‌تر است شهید ره وفادر عاشقی مگر که ز پا کمتر است، دست؟ در بزم عشق، محرم ساقی نمی‌شوداز هست و نیست تا نکشد می‌پرست، دستدستی طلب که بال بهشتی شود تو راآسان به راه عشق نیاید به دست، دستسقای کربلایی و ساقی است، نام توتا آب هست و آینه باقی است نام تو (محمد سعید میرزایی) چند آسمان ورای تمنای ابرهافریاد میزنند که مولای ابرهابی تو قرار نیست ببارند غیر خوناین سرنوشت حتمی فردای ابرهاباران! که چون نرفتن تو غیر ممکن استلختی بمان به روی حرم جای ابرهااطفال صف کشیده که بر شانه‌ات روندچون دیدنیست دشت زبالای ابرهااز شرم آب شد بدنت تا بخار شداز جسم توست تک تک اجزای ابرهااینگونه شد که راز فراوانی غمتپیوند میخورد به معمای ابرهایک ماه گمشده! به تمنای آب نیستمنظور خواهرت ز تماشای ابرهادر امتداد آبی سیر نگاه توپا میگذاشت قافله جا پای ابرهابرخیز چون به علقمه مه گرفته‌اتخیره شده خدای تو از لای ابرها (هادی جانفدا) به نام آب، به نام فرات نام شمامن آفریده شدم که کنم سلام شمانوشته‌اند به روی جبین ما دو نفرشما غلام حسین و منم غلام شماخوشا به حال پرو بال این کبوترهاگهی به بام حسین و گهی به بام شماتو آن همیشه امامی و ما همان مأمومبه قامتی که گرفتیم با قیام شماتو ماه بودی و نزدیک آبها که شدیتمام علقمه پا شد به احترام شماهزار باده، هزاران پیاله می‌روئیدهمینکه تیر رسید و شکست جام شماهمینکه ناله‌ی ادراک اخایتان پیچیدشکست قامت طوبائی امام شمامسیر علقمه را بوی انکسار گرفتچه حس بی رمقی بود در کلام شمابه حال و روز بلندای تو چه آوردندتمام علقمه پر گشته از تمامِ شما (علی اکبر لطیفیان) ز سجایای تو انگار به ما هم دادندیعنی ای ماه ز مهر تو بما غم دادندادب ماه بنازم که به ما نور دهداین همه عشق، نگویید بما کم دادندای لب لعل تو نازم که به خشکی دریاستشکر لِلَّه به ما هم کمی از یم دادندز وفاداری تو علقمه شد عالمگیریعنی از مکتب تو نور به عالم دادندمادرت ام بنین درس ادب داد تو رااین تو بودی که از این درس دمادم دادندذکر غم‌های حسین از لب تو چون برخواستقبل هر چیز به یمن تو بما هم دادنددر تماشای تو دلداده‌تر از زینب کیست؟ این حسین است که بی تو، به قدش خَم دادندهرکه مست تو شود کار مسیحا بکندگویی از جام تو بر عیسی مریم دادندراستی واسطۀ نام کلیم الله کیست؟ می ساقیست به موسی که چنین دم دادندسجده دانید ملائک به چه کردند همه؟ سیری از نور ابالفضل به آدم دادندباید از راه بصیرت به تو آقا برسیمچون به لطف تو به ما اذن محرم دادندبه علمداری و دینداری این آقا بودکه بما بی خبران هیئت و پرچم دادندبه فداکاری آقام ابالفضل قسممثل عباس بما خط مقدم دادندیاری رهبرمان رمز مسلمانی ماستعَلَم قافله را دست معظم دادند (محمود ژولیده) از خواهش لبهای او بی تاب شد آباز شرم آن چشمان آبی آب شد آبوقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدندلبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آبآنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کردتا در قنوت آخرش محراب شد آبزیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفتوقتی میان دستهایش قاب شد آبیک لحظه با او بود اما تا همیشهاز چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آبآن تیرها، شمشیرها بارید و باریدتوفان گرفت و گرد او گرداب شد آبتیر آمد و … از حسرت مشکی که می‌مردمرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب (قاسم صرافان) عاقبت دست رسای تو جدا خواهد شدعاقبت ماه جمال تو دو تا خواهد شدتیر‌ها زائر چشمان سیاهت گردندچشمت آیینه تمثال خدا خواهد شدبعد تو یک حرم و لشکری از نامردانغیرت الله چه گویم؟ که چه‌ها خواهد شدنفس سوخته مشک پر آبت گویدالعطش زمزمه اهل سما خواهد شدجسم پر خون در علقمه و بین حرمهیبت روضه العباس به پا خواهد شدبی عمو خیمه و بی آب شود مشک عموشادی خیمه مبدل به عزا خواهد شدلشگری هلهله فتح به پا خواهد کرددختری بین حرم نوحه سرا خواهد شدبی علمدار علم دست یتیمان افتدگیسوی سوخته در باد رها خواهد شدعلقمه قبله حاجات خلائق گرددنام تو آیه ایثار و وفا خواهد شد (سید محمد میر هاشمی) منم ماه بنی هاشم که عباس است نام منبود ام البنین مام و، علی باب کرام منمن آن سرباز جانبازم که از لطف خداوندیلبالب از می‌حب حسینی گشته جام منمن آن مرد سلحشورم که بهر کشتن دونانبود شمشیر تیز شاه مردان در نیام منمن آن شیرم که چون افتد به دامم دشمن قرآننباشد بهر او راهی که بگریزد ز دام منمن آن علمدارم که اندر عرصۀ هیجاسر دو نان، چو گویی، نرم گردد زیر گام منبود این افتخارم بس، که گوید خسرو خوبانبود عباس نام آور نگهبان خیام منغلام و جان نثار و چاکر و عبدم به دربارشکه اندر رتبه شاهانند در عالم غلام منندادم تن به زیر بار ظلم و ذلت و خواریکه بر ذرات عالم گشته واجب احترام مننکردم بی وفایی با حسین، آن خسرو خوبانبه عالم گشت ثابت زین فداکاری مقام مننخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آبز سوز تشنگی می‌سوخت بهر آب کام مننگردد خوار و زار و زیردست ظالمان هرگزنماید پیروی کردار هر کس بر مرام منرسان (ژولیدۀ) محزون درورد گرم و بی پایانبه نزد دوستان من پس از عرض سلام من (ژولیده نیشابوری) نام سقا دیده‌ها را خوب گریان می‌کنددیده‌ی پر اشک را سقا چراغان می‌کنداو بُود باب الحسین ذُخر الحسین عبد الحسینعالمی را بر در ارباب مهمان می‌کندهر که می‌گوید حسین آغوش بگشاید بر اوبر دل سینه زنان لطف فراوان می‌کنددست داده تا بگیرد دست هر افتاده رااین اباالفضل است بر ما لطف و احسان می‌کند" خلق می‌دانند در بهدار ی قرب حسیندردها را بیشتر عباس درمان می‌کند"مادرش ام البنبن هم ضامن عشاق اوستدر قیامت شیعیان را شاد و خندان می‌کنددست او بر دست زهرا روز محشر دیدنی ستدست او مشکل گشایی از محبان می‌کندپیش او از معجر زینب سخن گفتن خطاستاین سخن عباس را زار و پریشان می‌کندسی شب ماه محرم باید از عباس گفتگفتن از او لطف مهدی را نمایان می‌کند (جواد حیدری) قلم به دست شدم تا ز دست‌ها بنویسمغریب وار پیامی به آَشنا بنویسمنرفته یک غمم از دل غمی دگر رسد از رهبه خانه‌ی دل تنگ و برو بیا بنویسمغریبی من و دل را کسی چه داند و بهترکه مویه‌های غریبانه با رضا بنویسمپی رضای رضا بودم و به خویش بگفتمروم به طوس، در آنجا ز کربلا بنویسمبه یاد کودکی و درس و مشق و مدرسه افتمبه تخته مشق ز بابا و طفل و آ بنویسمچه کودکانه و خوش باورانه بود و فسانهنه آبی آمد و نی باد پس چرا بنویسم؟ به یاد قامت سقا و دست و همت سقارسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسمگهی ز پشت حسین و گهی ز فرق ابوالفضلیکی یکی بشنیدم دو تا دو تا بنویسمبه فرش خاک بیابان به عرش نیزه‌ی دونانتنی جدا بسرایم سری جدا بنویسمچه بر سر تنش آمد ز من مپرس که بایدز توتیا شده در چشم بوریا بنویسمبنی اسد بگذارید روی قبر شهیدانغزل نه، قطعه از آن قطعه قطعه‌ها بنویسمز نوک نیزه و کنج تنور و دیر و نصاراتمام، سیر و سفر بود از کجا بنویسمچه می‌گذشت به بزم یزید با دل زینبشراب را بگذارم کباب را بنویسملبی به طعنه و طغیان لبی لبالب قرآندگر مپرس، سزا نیست ناسزا بنویسم (علی انسانی) زخمی که داغ رفتن تو بر جگر گذاشتبر چهره‌ی حسین همان دم اثر گذاشتچون پاره گشت مثل دو چشم تو مشک آبسقایی و تلاش تو را بی ثمر گذاشتمی خواست از فتادن تو جان دهد حسینزینب برای یاری اش آمد، مگر گذاشتدستی کنار نعش تو بر سر گرفته بوددستی دگر ز ماتم تو بر کمر گذاشتبا سرعت آمد و علمت را بلند کردزینب چو دید شه به سر نیزه سر گذاشتتا عمر داشت عقده به قلب سکینه بوداو را چرا حسین ز تو بی خبر گذاشت***گفتی که راحتی که بمانی به علقمهاین ماندنت حریم مرا در خطر گذاشتراز جدایی حرمت از من این بودشرمندگی ز خیمه تو را دورتر گذاشتش (رضا رسول زاده) وعده‌ای داده‌ای و راهی دریا شده‌ایخوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‌ایآب از هیبت عباسی تو می‌لرزدبی عصا آمده‌ای حضرت موسی شده‌ایبه سجود آمده‌ای یا که عمودت زده‌اندیا خجالت زده‌ای وه که چه زیبا شده‌اییا اخا گفتی و ناگه کمرم درد گرفتکمر خم شده را غرق تماشا شده‌ایمنم و داغ تو و این کمر بشکستهتوئی و ضربه‌ای و فرق ز هم وا شده‌ایسعی بسیار مکن تا که ز جا برخیزیکمی هم فکر خودت باش ببین تا شده‌ایمانده‌ام با تن پاشیده‌ات آخر چه کنم؟ ای علمدار حرم مثل معما شده‌ایمادرت آمده یا مادر من آمده استبا چنین حال به پای چه کسی پا شده‌ایتو و آن قد رشیدی که پر از طوبی بوددر شگفتم که در این قبر چرا جا شده‌ای (علی اکبر لطیفیان)
مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار